وداع با ملکه تارتاروس

درخواست حذف این مطلب

دوست داشتم با یه دیدار چش تو چش ازت خداحافظی کنم. دوست داشتم همون موقع که با بچه های توی نمایشگاه کتاب جمع شدیم باهات یه خداحافظی درست و حس داشته باشم. راستش فقط برای دیدن تو اومدم نمایشگاه. اما نشد. حالا هم با این خداحافظی خیلی گنده گوییه که بگم می خوام از قلبم بیرونت کنم. فقط از این به بعد به خونه ای که توی قلبم ساختی سر نمی زنم و دم به دم با سنگریزه به پنجره ات نمی کوبم. لطفا تو هم کمتر اذیتم کن و کمتر فکریم کن و خواهشا پاهات رو از رویاهام بکش بیرون. همین که حرفام تاثیر هرچند کوچیکی توی پیگیری طراحیت و شروع دوباره کلاساش و نگاه جدی ترت بهش موثر بوده باشه برام کافیه. نشون دادن طراحیات بهم توی نمایشگاه رو هم به عنوان تشکر فرض می کنم. خداحافظ بن بست انتهای کوچه های پ یچ و خم. خداحافظ دیوار سیمانی خیس جلوی پنجره توو هوای بارونی. خداحافظ دیالو هن یشه ی لال ای موزیکال. خداحافظ شهاب بارون سرظهر یه روز ابری. خداحافظ پیش لرزه های بی ز له ی یه پایتخت پرجمعیت. خداحافظت باشد ای آ ین یار. خداحافظت باشد ای درد دیدار. خداحافظت باشد ای «همچو مهتاب». تو ای جزر و مد تمنای یک قلب تب دار. خداحافظت باشد ای بوسه ی کال. تو ای شهد و شیرینی کام بیمار. خداحافظت!


«آن بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می شد تا آ دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته ام. نه حتی از ته دل خندیده ام. یک جایی آن وسط ها ایستاده ام. وسط خندیدن و گریستن. می خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم ج . می شد تقسیمش کنم بین تمام سال های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم.» (از اینجا )