جام جهانی چشمهات

درخواست حذف این مطلب

هرگز از یادم نمی رود. اولین بار فوتبال مرا عاشقت کرد. همان دفعه که توی کلاس زیر مقنعه هندزفری گذاشته بودی و گزارش نمی دانم کدام دو تیم را دنبال می کردی که وسط کلاس با جیغ «گل» تو، همه به سویت برگشتند. از کلاس بیرونت کرد ولی با همین بی تکلفیت پا به خانه دل من گذاشتی. از آن به بعد بود که من هم اهل فوتبال شدم. از تو چه پنهان که من اهل تو شده بودم. من اهلی تو شده بودم. طرفدارت شده بودم و به اجبار طرفدار هر آن تیمی که تو طرفدارش بودی. آ مگر می شود در جبهه مقابل چشمانت دوام آورد. مگر می شود با ناراحتی تو شاد شد. اصلا غش و ضعفم برای بردن راه راه پوشان نه به خاطر طرفداری که دیدن دوباره آن سرخوشی بی تکلف تو بود و زنده شدن چندباره آن شی نخستین...
- کجا رفتی بهنام؟ داره بازی شروع میشه ها.
- اومدم.
داری برای بازی ایران مراکش صدایم میکنی. برای عاشقانه ای دیگر. برای در آغوش هم نشستن روی کاناپه دونفره روبروی تلویزیون. برای نوازش موهایت حین بازی. برای گذاشتن سرت روی شانه ام. فوتبال همیشه یک پای عاشقانه هایمان بوده. انگار محرممان شده.
- چرا نمیای؟ بازی شروع شد.
- همین الان میام.
دیگر باید بروم. نوشتم تا یادم نرود که شاکرِ بودنت باشم...

۲۵ داد ۱۳۹۷

* چالش رادیوبلاگی ها با دعوت از لافکادیو و حنا