silent hell

درخواست حذف این مطلب

توی تپه سکوت هر از چندگاهی یه صدای شیپور نواخته میشه و ظاهر اون شهر مثل خا تر از بین میره و باطن جهنمیش ظاهر میشه. با ظاهر شدن نیمه تاریک اون شهر و گناهانشون باید سکوت محض باشه. کوچک ترین ص اون موجودات جهنمی و گنا ار رو تحریک می کنه که به حرکت دربیاند و به منبع صدا حمله کنند. به عبارت دیگه برای جون سالم به در بردن از اون جهنم فقط باید خف خون بگیری. جامعه ما هم با فرهنگ عرفی و شرعی مز فش دقیقا مثل همون دره سوته. شایدم بدتر «جهنم سکوت». این روزا که بحث به ک ن داغه و بعضی سکوتا ش ته شده و گنا اران شهر دارند خودشون رو به آب و آتیش می زنند که این حرفا گفته نشه، بذارید منم چندتا روایت براتون بگم:


پرسونای اول: سه چهار ساله که بود توی دهات سرظهر با هم سن و سالای محله توی کوچه مشغول بازی بود که یهو یه آدم بزرگسال که قیافش یادش نیست دوید دنبالشون. فقط یادشه که شلوار کردی داشته. همه در رفتن. اما از بین اون همه بچه تونست اونو بگیره. ش رو از زیر شلوار کردی و از روی شلوار به اون می ماله. خیلی وحشت کرده بود. خشکش زده بود. نمی دونست چه اتفاقی داره میوفته. بعد یکی-دو دقیقه ولش می کنه و میره. یادش نیست بعدش چیکار کرده؛ رفته خونه یا پیش دوستاش. بعدش یه کم که بزرگ تر شد با هرکدوم از اون بچه ها که دعوا یا بحثش می شد برمی گشتند بهش می گفت "نذار بگم چه ی هستی؟" و با گفتن این حرف باز بهتش می زد. ت می شد و دیگه نمیتونست هیچ حرفی بزنه. کم کم دیگه می ترسید با هرکدوم از اونا دعوا کنه و رسوا بشه. از خودش بدش میومد. همین حالاشم وقتی میره دهات هر مرد میانسالی که می بینه احساس می کنه این شاید همون باشه که توی دلش داره بهش می خنده. اون موقع موهای بور و چشمای رنگی داشت و این توی ناخودآگاهش حک شده بود که به خاطر خوشگلیش این بلا به سرش اومده و همین شده که حالا هم که دانشجوئه موهاشو از ته میزنه و لباسای خیلی معمولی و مردونه می پوشه. انگار باور کرده که حتی توی این سن هم اگه خوشگل و شیک به نظر برسه دوباره همون بلا به سرش میاد.

پرسونای دوم: بچه که بود یه روز تابستونی با برادر بزرگ تر و پسر هاش میرن بیابون تا توی رودخونه اونجا آب تنی ند. چندتا بچه دیگه هم اونجا بودند که باهاشون بحثشون میشه و یکی از اون بچه ها به این بچه دست می زنه و با همدیگه درگیر می شند. از اون به بعد برادرش با نفرت بهش نگاه می کرد. احساس می کرد آبروش رو برده. حالام که بزرگ شده عیدا به بهونه های مختلف از رفتن به خونه هاش فرار می کنه تا با پسر هاش روبرو نشه.

پرسونای سوم: شیش ساله که بود به اتاق پسر جوون صاحبخونه که کلی ع بدنسازی به در و دیوارش بود می رفت. یه روز پسر صاحبخونه ش رو درمیاره و به این پسربچه میگه اگه بهش دست بزنه یکی از این ع ا رو میده بهش. بدون اینکه چیزی بگه از اونجا فرار می کنه و بعد اون دیگه به اون اتاق نرفت و خانواده تعجب کرده بودند که چرا این بچه یهو این قدر از پسر صاحبخونه گریزون شده.

پرسونای چهارم: همیشه با بازی می کرد. دقیقا به یاد نمیاره اما احتمالا حدود هفت سالش بوده. توی بازی وقتی که مثلا شب میشد دختر که نسبتا بزرگ تر از پسره بود می گفت بریم بخو م. و زیر پتو خودش رو می مالنده به این پسر. و در اون لحظه نمیدونسته چه اتفاقی داره میوفته. اما همین اتفاق باعث بلوغ زودرس پسره میشه و اینکه حالاشم که بزرگ شده به دخترا و ی بزرگتر از خودش گرایش داره و از دخترای هم سن خودش خوشش نمیاد.

پرسونای پنجم: ده دوازده ساله بود که توی یکی از این خونه های دراندشت که دورتا دورش اتاق هایی بود که به آدمای مختلف اجاره داده شده بود. توی اون عمارت فقط یه بچه هم سن و سالش بود. یادش نمیاد از کجا شروع شد ولی به طریقی فهمید که این پسر خوشش میاد که ش رو دستمالی کنند و حتی از پشت بهش بچسبند. اون موقع ها بهش می گفتند اوبی. اینم همین کارو باهاش می کرد. بارها هم دیده بود که چندتا از بچه های توی کوچه هم همین کارو باهاش می کنند. توی همین برهه یکی این دوتا رو می بینه که بهم چسبیدن و حس دعواشون می کنه. و به این پسر میگه که با این کار ایدز میگیریا. این پسر بعد از این حرف شبا بغض می کرد و به خودش فشار می آورد که صداش رو ی نشنوه. و همیشه با این ترس به خواب می رفت که ایدز می گیره و آبروش پیش بقیه میره و همه می فهمند که چیکار کرده و می ترسید که بره جهنم و خدا نبخشدش. یکی دو سال بعد اون واقعه زخم معده و لرزش دستش شروع شد و ی دلیلش رو برای این سن نمی دونست...

پرسوناژ: اگه همه این اتفاقا برای یه نفر افتاده باشه چی؟ ازش چه چیزایی توقع داریم؟ اینکه خودشم به یه م تبدیل بشه؟ اینکه به شدت جامعه گریز بشه و تمایلی برای ایجاد ارتباط با دیگران نداشته باشه؟ اینکه گرایش های خاص مثل سادیسم و مازوخیسم داشته باشه؟ اینکه فوبیای ایجاد رابطه داشته باشه؟ اینکه به هیچ اعتماد نکنه؟ اینکه به شدت آدم بدبینی بشه؟ یه روان ویران شده داشته باشه؟ به یه جانی یا قاتل تبدیل بشه؟ اعتیاد پیدا کنه؟ یه نویسنده سیاه بشه؟ اگه اینا رو برای ی عنوان کنه چه فکری درباره ش می کنند؟ نکنه گفتنش به خاطر داشتن شخصیت نمایشی باشه یا شخصیت مهرطلب؟ اگه فکر کنند به خاطر جالب ترحم و توجه چی؟ اگه عنوان این نوشته بارانداز ششم بود چی؟ چنین حرفی ممکنه آغاز مرگ یه نویسنده باشه. چه باک. مهم ش تن سکوته و صادقانه تر دیدن اتفاقات زندگی انسان ها و مواجهه صادقانه تر با چهارچوبی به اسم زندگی...

لطفا از به اشتراک گذاری این مطلب پرهیز کنید.