جهان با عینک رمان

درخواست حذف این مطلب

به محض اینکه بگویی عشق منطق سرش نمی شود و ریشه اش به جنون می رسد شاید خیلی ها سری به نشانه تایید تکان بدهند. اما آیا واقعا با معنای جنون آشنا هستند؟ تا می گویی مجنون، مردم آدم ی را تصور می کنند که در جنگلی قدم میزند و با خودش حرف می زند و دائم به نقطه ای خیره می شود و یا ی که سرش را به شکل عجیبی کج و کله می کند. اما اگر این جنون به آدم کشی منتهی شود چه؟ هنوز هم از آن می توانید برداشت عاشقانه داشته باشید؟ اگر به منتهی شود چه؟ باز هم عاشقانه است؟ عشق به یک دختربچه چطور؟ اصلا چه ی گفته که عشق همیشه باید معصومانه باشد؟ گاهی عشق ها وحشیانه می شوند؛ ولی هنوز عشق اند...

حالا که در این سلول نمور، تاریک و پر از سوسک در کنار این نر سیاه سوخته این نامه را می نویسم شاید با خودتان بگویید "حقش است. مرتیکه منحرف . باید دارش می زدند." اما به جز اینکه اسمم هامبرت هامبرت است و به جرم کودک آزاری به 20 سال زندان محکوم شده ام چه چیز دیگری درباره من می دانید؟ آن نوشته هایی هم که مدت ها پیش از روی یادداشت هایم توسط آن مردک روسی هاف هافو نوشته و منتشر شد بیشتر درباره لولیتای من است نه خودم. اصلا معنای عشق دقیقا همین است. آن لحظاتی که او پیشم بود خودم را فراموش می . مثل زندانی ابدی که گوشه سلولش تونلی به یک باغ زیبا در بیرون زندان پیدا کند.

هرگاه که به کُرک های روی دست لولیتا در آفتاب نگاه می از زندان این تن فرسوده که چهار دهه در انفرا بودم، رها می شدم. هر بار که به لب و دندان های او در وقت حرف زدنش خیره می شدم دیگر وزن خودم را روی زمین احساس نمی . نه فقط روحم که جسمم نیز به معنای واقعی کلمه به پرواز در می آمد.

می بینید؟! همین حالا هم که می خواهم از خودم بگویم نمی توانم. چون دیگر بدون او تعریفی از خودم ندارم. مثل گازی که برای شکل و جسمیت یافتن به یک ظرف نیاز دارد. لولیتا ظرف من بود، به من شکل می داد و وجودم را به خودم ثابت می کرد. تنها با او بود که می فهمیدم بودن یعنی چه.

شما می توانید روی کاناپه پذیرایی خود لم بدهید و در کنار قهوه و رو مه صبح و سیگار بدون تان به راحتی من را هم قضاوت کنید ولی این را بدانید که هرگز از گذشته خود پشیمان نشدم و اگر صدبار دیگر به دنیا بیایم باز هم همین کار را می کنم.

امضا

هامبرت هامبرت


این سعی من بود برای دیدن جهان از عینک هامبرت هامبرت رمان لولیتای ناباکوف. حالا اگه قرار باشه شما خودتون رو جای یکی از شخصیت های داستان موردعلاقه تون بذارید و یه یادداشت از زبونش بنویسید، چی می گید؟! اصلا می تونه یه چالش باشه برای اینکه کمی از افسردگی فصلی این روزا فاصله بگیریم. واسه شروع از خورشید و حریر بانو و هالی هیمنه دعوت می کنم که توی این چالش شرکت کنند.

تلنباریدگی

درخواست حذف این مطلب

که هرز می رود از چشمه عمرِ بودن ها. شروع نگشته تمامیده شد سرودن ها. تو روضه خوان کدامین سر و بدن بودی؛ که واژه واژه حسینیده شد د ها. سکوت چاهِ بخشکیده از شرارِ غمی، لبش علی و تهش یوسف و نگفتن ها. دهان وا نشده، بسته شد، «خفه، ت. تو بال مرغی و ممنوع از پ ها». رسید موسم یأس و دریغ و «یادش خوش...». «امید روی هوا» و جنونِ ن ها. شعار مقطعِ حساس و مُرده بادا او... اویی که عامل دردست و تامّ دشمن ها. نگیر سوی غریبه، که آشنا بودی؛ تویی که پنبه نمودی تمام رشتن ها... و ما که «ما» نشدیم و بدون هم تنها: نگاه و چشم و تماشا... فغان از این من ها...


زوال عقل به گاه زیستن

درخواست حذف این مطلب

  • باز چه مرگته؟
  • هیچی.
  • معلومه. مشتی از هر هفتا سوراخت نشتی داری بعد میگی هیچی؟
  • ولم کن تو رو قرآن.
  • خب حرف بزن. نمی خوای از این اخلاقت دست برداری؟ هنوز نفهمیدی آدما با طرز فکر خودشون نمی تونند طرز فکرشون رو تغییر بدند؟
  • بسه دیگه. چقدر حرف بزنیم. همش حرف حرف حرف... اوصیکم بالعمل قبل أن تقول نفس یا حسرتی... من الان سراپا حسرتم. تماماً آه و نالم. خیلی وقته از زمان عملم گذشته. دیگه وقت حرف زدن که جای خود داره.
  • مگه چند س ه که از...
  • بسه بابا. بسه... همشو حفظم. چند سالمه که از گذشتن وقت عمل حرف می زنم؟ همین رو می خوای بپرسی دیگه؟ بعدم لابد می خوای از فلان مدیر کمپانی و بهمان مخترع و فیسار نویسنده و موسیقی دان بگی که از ان سالگی شروع د و موفق شدند.
  • اینکه خودتم اینا رو بدونی چیزی از درست بودنشون کم نمی کنه. می شه بهم بگی کجاش غلطه؟
  • اینجاش غلطه که کتابا همیشه از زندگی اون یه نفری می گن که موفق شده و رسیده و هیچ از اون هزاران هزار نفری که اول راه یا وسطش موندند و هرگز طعم موفقیت رو نچشیدند، صحبتی نمی کنند. و نکته اینجاست که من الان جزو این هزاران هزار نفرم نه اون یه نفر استثنایی.
  • اهلاً و سهلاً یا حبیبی... چه سخنرانی تاثیرگذاری. همه کرک و پرم ریخت. خب الان خی راحت میشه اگه بدونی جزو اون انبوه ش ت خوردگانی که هرگز تاریخ ازت یادی نمی کنه؟ اینکه ی... نه اصلا اینکه خودت از خودت توقعی نداشته باشی ح رو خوب می کنه؟ آرمان گرای درونت رو خفه می کنه؟ خودتم می دونی مشکلت نداشتن همته. قَدرُ الرجُلِ علی قَدرِ همتهِ... تو دوست داری این جوری فکر کنی که اون آدم موفق بیشتر از اینکه تلاش کرده باشه شانس آورده. حرفت درسته ولی مشکلت اینجاست که شانس رو مقدم بر تلاش می دونی در حالی که برع ه. تا تو کاری نکنی خبری هم از شانس نیست. لیس للانسان الا ما سعی... توی این آیه حرفی از وقت المعلوم زده؟ برای سعی و تلاش تاریخ انقضا معلوم کرده؟
  • تسلیم... مقصر منم... از اولم که گفتم تقصیر خودمه... پس دیگه دست از سرم بردار...
  • اینجا کلاس مباحثه نیست که من بخوام پیشت برنده بشم. حالم از این ح ابه... حیفی تو...
  • حیف چی؟ گوربابای من و بالقوه هام... بذار این یه نفر از خلقت برینه به حرکت جوهری... بذار این یه نفر مسیر تکامل رو برگرده...

جهان با عینک رمان

درخواست حذف این مطلب

به محض اینکه بگویی عشق منطق سرش نمی شود و ریشه اش به جنون می رسد شاید خیلی ها سری به نشانه تایید تکان بدهند. اما آیا واقعا با معنای جنون آشنا هستند؟ تا می گویی مجنون، مردم آدم ی را تصور می کنند که در جنگلی قدم میزند و با خودش حرف می زند و دائم به نقطه ای خیره می شود و یا ی که سرش را به شکل عجیبی کج و کله می کند. اما اگر این جنون به آدم کشی منتهی شود چه؟ هنوز هم از آن می توانید برداشت عاشقانه داشته باشید؟ اگر به منتهی شود چه؟ باز هم عاشقانه است؟ عشق به یک دختربچه چطور؟ اصلا چه ی گفته که عشق همیشه باید معصومانه باشد؟ گاهی عشق ها وحشیانه می شوند؛ ولی هنوز عشق اند...

حالا که در این سلول نمور، تاریک و پر از سوسک در کنار این نر سیاه سوخته این نامه را می نویسم شاید با خودتان بگویید "حقش است. مرتیکه منحرف . باید دارش می زدند." اما به جز اینکه اسمم هامبرت هامبرت است و به جرم کودک آزاری به 20 سال زندان محکوم شده ام چه چیز دیگری درباره من می دانید؟ آن نوشته هایی هم که مدت ها پیش از روی یادداشت هایم توسط آن مردک روسی هاف هافو نوشته و منتشر شد بیشتر درباره لولیتای من است نه خودم. اصلا معنای عشق دقیقا همین است. آن لحظاتی که او پیشم بود خودم را فراموش می . مثل زندانی ابدی که گوشه سلولش تونلی به یک باغ زیبا در بیرون زندان پیدا کند.

هرگاه که به کُرک های روی دست لولیتا در آفتاب نگاه می از زندان این تن فرسوده که چهار دهه در انفرا بودم، رها می شدم. هر بار که به لب و دندان های او در وقت حرف زدنش خیره می شدم دیگر وزن خودم را روی زمین احساس نمی . نه فقط روحم که جسمم نیز به معنای واقعی کلمه به پرواز در می آمد.

می بینید؟! همین حالا هم که می خواهم از خودم بگویم نمی توانم. چون دیگر بدون او تعریفی از خودم ندارم. مثل گازی که برای شکل و جسمیت یافتن به یک ظرف نیاز دارد. لولیتا ظرف من بود، به من شکل می داد و وجودم را به خودم ثابت می کرد. تنها با او بود که می فهمیدم بودن یعنی چه.

شما می توانید روی کاناپه پذیرایی خود لم بدهید و در کنار قهوه و رو مه صبح و سیگار بدون تان به راحتی من را هم قضاوت کنید ولی این را بدانید که هرگز از گذشته خود پشیمان نشدم و اگر صدبار دیگر به دنیا بیایم باز هم همین کار را می کنم.

امضا

هامبرت هامبرت


این سعی من بود برای دیدن جهان از عینک هامبرت هامبرت رمان لولیتای ناباکوف. حالا اگه قرار باشه شما خودتون رو جای یکی از شخصیت های داستان موردعلاقه تون بذارید و یه یادداشت از زبونش بنویسید، چی می گید؟! اصلا می تونه یه چالش باشه برای اینکه کمی از افسردگی فصلی این روزا فاصله بگیریم. واسه شروع از خورشید و حریر بانو و هالی هیمنه دعوت می کنم که توی این چالش شرکت کنند.

کمال خود بودن...

درخواست حذف این مطلب

نشاط انگار مختص اونهاییه که خارج از همه کلیشه ها و چهارچوب ها جرئت می کنند که خودشون باشند و روی خود بودنشون پافشاری می کنند و کنار هم نمی کشند. مسلما ما شاهد اون روزاشون نیستیم که بقیه بهشون طعنه می زدند. اون وقتایی که می نشستند و درباره فوتبال می خوندند بدون اینکه بدونند در آینده قراره چه اتفاقی براشون بیوفته و حتی پایان نامه ارشدشون رو هم درباره پیش بینی نتیجه بازی فوتبال می دادند. اینکه چقدر بحث د سر اینکه چنین موضوعی رو به عنوان پایان نامه بدند. یا اینکه چندبار آزمون ورودی دادند تا توی گزارشگری صدا و سیما پذیرفته بشند. یا اون وقتایی که از 14 سالگی به مدت 16 سال توی عراق با کلی بیماری و مشکل زندگی می د تا فقط توی کلاسای بزرگان شرکت کنند. اینکه از چندماهگی بی مادر بزرگ بشند. یا حتی اون موقع که توی کانون پرورش فکری سعی می د درباره مشق شب با بچه های مختلف مصاحبه کنند و با بچه هایی بسازند که کنترل شون سخت ترین کار دنیاست و به خودشون نگفتند «من چقدر بدبختم که دارم واسه چارتا بچه می سازم». اونم وقتی که ای حماسی و ملی روی بورس بوده. یا اون موقع که قرار بوده گزارش هواشناسی بدند چقدر با بالاتریا بحث د که قرار نیست گزارش هواشناسی همیشه اونقدر خشک و علمی باشه. میشه که یه کم عامیانه ترش کرد و مثل داستان روایتش کرد. اون روزایی که می نشستند و گزارشای هواشناسی شبکه های معروف رو نگاه می د تا ببینند دلیل جذ ت اونا چیه به خودشون نگفتند «حالا کو تا ما به اینا برسیم و این تجهیزات رو داشته باشیم». یا اون روزایی که می نشستند و رمان می خوندند و آرزوی نویسنده شدن و ی شدند داشتند و اصلا به این فکر نمی د که قراره یه روزی مهم ترین جایزه ریاضیات رو بگیرند و بشند اسطوره تلاش برای خیلیای دیگه. یا اون موقع که توی هاروارد از سوال می د و از حرفای اون فهمیده هاشون رو به فارسی توی دفترشون یادداشت می د به این فکر نبودند «که چی؟»، «آ این مس ه بازیا چی میشه؟». تازه همه اینا وقتیه که نمی دونید قراره توی 40 سالگی از سرطان بمیرید...

ما یه چیزی رو می خوایم، همین حالا هم می خوایم. الانِ خودمون رو با اونایی مقایسه می کنیم که سالیان سال زحمت کشیدند و سرشون به خیلی از سنگا خورده. ما فکر می کنیم فقط الان اوضاع این قدر بده. در حالی که خیلی از این آدما از توی زمان جنگ سردرآوردند و تونستند علیرغم اون مشکلات و تنش ها خودشون رو بالا بکشند و کلی هم به خاطر خارج از چارچوب بودنشون تاوان دادند. تاوانایی که قرار نیست الان بیان و پیش همه جارش بزنند. باید جرئت کنیم و خودمون باشیم؛ با همه مصائبش، با همه سرایی که به سنگ می خوره، با همه ناامیدیاش، با همه نرسیدناش، با همه حماقتاش، با همه چسناله هاش، با همه طعنه ها و سرزنش هاش، با همه کم خوردنا و گرد خو دناش، با همه افسردگیا و اضطراباش، با همه اشکا و «دیگه بسمه»هاش...

:: مینای شهر خاموش ۱

درخواست حذف این مطلب
در سایت با چندتا از همکلاسی ها داریم کانتر بازی می کنیم تا کلاس همتی شروع شود. دختر کناری هر از چندگاه یک بار چپ چپ نگاهمان می کند. در حد فاصل بین کشته شدن تا شروع دور بعدی، کی نگاهی به او و نمایشگرش می اندازم. درباره نیما؟ نما؟ یک همچون چیزی جستجو می کند. متوجه فضولیم می شود. با غیظ نگاهم می کند و بعد سیستمش را خاموش می کند و کیف و گوشی اش را برمی دارد و می رود. من هم خودم را به کوچه علی چپ می زنم و دور بعدی بازی را شروع می کنم.
بازیمان که تمام می شود در حال جمع هدفون و فلشم متوجه فلش جامانده روی کیس کناری می شوم. احتمالا باید متعلق به آن دختر باشد. مردد می شوم بگذارم خودش برگردد و بردارد یا به مسئول سایت بدهم. در این بین باز فضولیم گل می کند. فلش را برمی دارم و به سیستم خود وصل و بازش می کنم:
ترس برم می دارد که نکند برگرد و آبروریزی راه بیاندازد. فلش خودم را هم وصل می کنم و کل فلشش را کپی می کنم و خود فلش را تحویل مسئول سایت می دهم که حمید صدایم می کند: «بدو دیگه. داری چیکار می کنی؟ همتی اومدا...». «اومدم». راه می افتم می روم سرکلاس.
طبق معمول ردیف آ حمید یک جا برای من نگه داشته. می نشینم و کابل otg را از توی کیفم برمی دارم و فلشم را به گوشی متصل می کنم. در پوشه new folder چندتا صفحه اینترنتی را ذخیره کرده. آن را پاک می کنم. پوشه spss هم یک فایل نصبی دارد. باید یک برنامه تخصصی باشد. آن را هم پاک می کنم. بعدی یک است. آن را نگه می دارم. پوشه روش تحقیق و پرتوی که چیز خاصی ندارند و حذفشان می کنم. اما درباره پوشه ع تردید دارم. بازش کنم یا نه. بی خیالش می شوم و به سراغ پوشه "مینای شهر خاموش" می روم. با کلی فایل ورد مواجه می شوم. "قتل در خوابگاه 132" را باز می کنم:
ساعت 12 و نیم شب است و این هم اتاقی بی ملاحظه هنوز کپه مرگش را نگذاشته. چقدر باید یک انسان بی شعور باشد که نصف شبی با بلندگوی لپتاپش ببیند. هنوز با اختراعی به نام هدفون آشنا نشده است. فردا صبح کلاس دارم، چه کنم آ . تا به حال هزاربار تذکر داده ام اما انگار نه انگار. می خواهم خفه اش کنم...
به گمانم یک جور دفتر خاطره است. "دلتنگی های پاییزی" را باز می کنم:
آنچنان دلم گرفته که می خواهم همین حالا یک دربستی بگیرم و بروم خانه پیش بابا. طاقت این همه دلتنگی را ندارم. همین دو ساعت پیش با او صحبت اما باز هم دلتنگم. لعنت به این غروب های دلگیر پاییزی...
«گوشیتو جمع کن. داره نگاه می کنه» همتی چشم غره می رود. گوشی را توی جیبم می گذارم و برای چند دقیقه به کلاس گوش می کنم تا بی خیال شود. بعد از چند دقیقه دوباره گوشی را درمی آورم. فایل بعدی را باز می کنم "نرم و آهسته نیا...":
آنقدر در این وبلاگ از تنهایی گفته ام که دیگر برای خودم هم تکراری شده، چه برسد به شما. اما کاش ی بیاید و این چینی تنهایی را د و خاکشیر کند و تا همیشه برایم حرف بزند. از آرزوها و حسرت هایش بگوید و بگویم. ی که به وقت وم پشت گرمی باشد و امید دهد و به وقت وم گوش باشد و تنها بشنود...
پس این ها نوشته های یک وبلاگ است. گوشی را جمع و جور می کنم تا همتی بیرونم نکرده.
شب توی خوابگاه لپتاپ هم اتاقیم را قرض می گیرم و "وبلاگ مینای شهر خاموش" را جستجو می کنم. پیدایش می کنم. آ ین پستش را می خوانم "گندش بزنند...":
یعنی فقط همین را کم داشتم. فلشم را گم کرده ام و نمی دانم کجاست. همان فلشی که همه نوشته های اینجا را در آن نگه می دارم. فکر می توی سایت جا گذاشته ام. اما وقتی برگشتم خبری از فلش نبود. نمی دانم ی برداشته یا جای دیگری گذاشته ام. راستی گفتم سایت یاد پسر فضولی افتادم که امروز داشت به سیستم من نگاه می کرد. ای کاش بعضی ها بفهمند حریم خصوصی یعنی چه. ماس کمی شعور...
نمی توانم بگویم که ناراحت نشدم ولی خب حق هم با او بود. چیزی نمی توانستم بگویم. نشستم به خواندن باقی نوشته هایش. دنیای عجیبی داشت. می توانستم کمی وسواسی بودن و جدی بودن را از نوشته هایش بفهمم و اینکه دوستان زیادی ندارد و از دست عالم و آدم شاکی ست.
فردا صبح قبل از کلاس رفتم به سراغ مسئول سایت و فلش را گرفتم. پشت یکی از سیستم ها نشستم و وبلاگش را باز و برای آ ین پستش یک نظر خصوصی با اسم "مسافر کناری" گذاشتم: «سلام. حق با شماست. ازتون عذر می خوام. فلشتون هم پیش منه. خواستید امروز بعدازظهر توی بوفه دانشکده ی منتظرتونم.»
اما بعدازظهر هرچقدر منتظر ماندم نیامد. «اینجا چرا نشستی. خوابگاه نمیای؟». «آره. بریم.»

قسمتای پیشین این داستان رو می تونید اینجا بخونید.

۲۲۰

درخواست حذف این مطلب

چقدر هوشمندانه است که یه جزء رو برای یه سیستم طوری طراحی و برنامه ریزی کنی که اگه به درد اون سیستم نخورد یا باهاش به تناقض رسید، خودش تمایل به حذف شدن از اون سیستم داشته باشه... هوشمندانه و البته بیرحمانه...

۱۹۸

درخواست حذف این مطلب

قبلا به ایی که عمل زیبایی انجام می دادند با تحقیر نگاه می ، اما الان خیلی براشون احترام قائلم. همین که گزینه پیش فرض رو نمی پذیرند و دست به اصلاح و تغییر می زنند تا هستی رو به خواسته خودشون نزدیک تر کنند، باید به احترامشون کلاه از سر برداشت. حالا بهتر می تونم ایی مثل مایکل ج ون رو درک کنم...

بنوازید پیش از آن که نواخته شوید

درخواست حذف این مطلب

توی روانشناسی تحلیل رفتار متقابل یه موضوع به نام نوازش هست که میگه آدما نیازمند این هستند که هستیشون به تایید دیگران برسه و دیگران با بازخورد دادن بهشون ثابت کنند که هستی و بودشون رو درک می کنند و اونا رو می بینند و اونا رو به عنوان یه هستی می پذیرند. مثلا فرض کنید من با کلی ذوق نقاشیم رو به هم اتاقیم نشون میدم و اون میگه «وای چه نقاشی خوشگلی. واقعا کار خودته؟ از روی ع یدی یا ذهنیه؟» این نمونه یه نوازش روانی مثبته. یکی هم با دیدن این نقاشی می گه «بیکاریا. مگه بچه ای که نقاشی می کشی. من هم سن تو بودم توی بازار داشتم پادویی می .» اینم نمونه یه نوازش منفیه. یکی هم یه نگاه به نقاشی می ا ندازه و بدون حرف به سریال دیدنش ادامه می ده. اینم یه نمونه نوازش ندادنه. روانشناسا می گن حتی نوازش منفی دادن بهتر از نبود نوازشه. یعنی اگه شما با دعوا و مرافه با یکی برخورد کنی بهتر از سکوت ه. مثل پدرم که وقتی ازم ناراحته فقط باهام حرف نمی زند و این نوازش نشدن بدترین تنبیه ممکن برای منه.
حالا چرا اینا رو گفتم؟! خواستم بگم به جای چسناله از اینکه چرا وبلاگ نویسا رفتن و دیگه نمی نویسن؛ تا موقعی که هستند با نوازش دادن بهشون نشون بدیم که می بینیمشون و هستی مجازیشون رو می پذیریم. نه که بعد از خوندن یادداشتشون پنجره وبشون رو ببندیم و پیش خودمون ازش تعریف کنیم یا نقدش کنیم یا هر چیز دیگه ای. خیلی هم دنبال نگاه بازاری نباشیم که «چندبار واسه فلانی نظر گذاشتم ولی یه بارم به وبم نیومده. پس منم دیگه براش نظر نمی ذارم.» گاهی بودن بعضیا توی این فضا اونقدر دلنشینه که همین که توی وبشون می نویسند حال آدم رو خوب می کنه و قابل ستایشه و کلی ایده به آدم می دند و باید مورد نوازش قرار بگیرند. لازم نیست حتما وبمون رو بخونند و نظر بذارند تا ما هم بهشون بازخورد نشون بدیم.
خلاصه که نذاریم آدمای به دردبخور این فضا دلسرد بشند از نوشتن و بودن توی این جهان مجازی و بیشتر هواشون رو داشته باشیم .
اصلا بیاید برای این کار یه چالش بی سر و صدا راه بندازیم. از بین وبلاگ نویسایی که دنبال می کنید، چه خاموش و چه روشن، پنج تاشون رو که خیلی دوست دارید انتخاب کنید و همین حالا برید و بهشون بگید که چقدر نوشته و قلمشون رو دوست دارید و چه تاثیرایی روی شما گذاشتند و چه ایده هایی بهتون دادند. نترسید به نظر نمی رسه. لوسم نیست.

کهنسالگی

درخواست حذف این مطلب

یکی از سختی های اوا خدمت اینه که می بینی دونه دونه رفیقات و هم خدمتیات ترخیص می شن و می رن پی زندگیشون و کم کم اطرافت پر میشه از سربازای تازه نفسی که هیچ خاطره مشترکی باهاشون نداری و موضوعات کمی برای گفت و شنود پیدا می کنید. هر چقدرم که زور می زنی باهاشون رفاقت کنی یه حس غریبگی نمی ذاره. همش مغزت اونا رو با رفیقای گذشتت مقایسه می کنه و نمی تونه بهشون نمره قبولی بده. دوره کهنسالی هم باید یه همچین حال و هوایی داشته باشه...

ورای حد تَرَخُّص

درخواست حذف این مطلب

ملاصدرا معتقده که تمام هستی به صورت جوهری و نهادی در حال تغییر و تحول و حرکت از بالقوه ها به سمت بالفعل هاست. اما موازی با این بحث، شبهه «بقای موضوع» هم وجود داره که می گه اگه در شروع یه تحول بنیادی ما یه وجودی داریم و در طول حیاتش پیوسته در حال تغییر ذاتی و جوهریه، وقتی به مقصدش رسید -بعد از این همه دگرگونی و تحول بنیادی- ما از کجا باید بفهمیم این هستیِ به مقصود رسیده همون سوژه ایه که در ابتدا حرکت رو شروع کرده؟
آدمایی که پس از مدت ها تلاش و زحمت به هدف و آرزوشون می رسند دقیقا به خاطر همین موضوع از چیزی که به دست آوردند چندان خوشحال نمی شند؛ چون بعد از طی اون همه مسیر و کلی تغییر دیگه همون آدمی که در ابتدا چنین آرزو و هدفی داشت، نیستند و کلا یه آدم دیگه ای شدند. حواسمون باشه که بعد برآورده شدن آرزوهامون، ما همین آدم بعلاوه یه رویای محقق شده نیستیم بلکه اون آرزوی به حقیقت پیوسته و مسیرش ما رو کلا به یه هستی و وجود دیگه تبدیل می کنه.

خدمت نامه ابن غمینه

درخواست حذف این مطلب

خدمت ما هم بالا ه تموم شد. خدمتی که علیرغم سختی زیادش، تجربه های فراوونی هم با خودش داشت. یادمه توی نمایشگاه کتاب سید طاها بهم می گفت اونجایی که خدمت می کنی باید پر از سوژه برای نوشتن باشه. گفتم آره اما تا حالا چیزی از اون خاطرات و تجربیات ننوشتم؛ چون آدم حاضرخوری توی زندگیم نبودم و اون سوژه ها هم انقدر کامل بودند که بدون کم و کاست و بدون هیچ تحلیلی فقط باید راویشون می بودم. سوژه هایی که تاثیر عمیقی روی جهان بینیم داشتند. مثلا دختر رودسری که از خونه فرار کرده بود و اون یه ساعت گفتگویی که درباره دلایل فرارش باهم داشتیم هرگز یادم نمی ره. یا اون دختر ۱۶ساله ای که از چهارماهگی توی پرورشگاه بزرگ شده بود و بعد یه مدت یه خانواده مرفه ن ولنجک به فرزندخوندگی قبولش کرده بودند اما به خاطر مشکلات خُلقی و روانیش اونو پسش داده بودند؛ اون ماسی که پشت تلفن واسه برگشتنش می کرد هیچ وقت یادم نمی ره. یا نگاه زمهریر و سرد اون پسر ۲۱ساله دانشجویی که پدرش رو کشته بود و سه روز توی کمد دیواری قایمش کرده بود هرگز از خاطرم نمیره و اینکه می گفت هیچ اشتباهی ن و دوباره و صدباره هم حاضرم این کار رو تکرار کنم. یا اشکای اون مادری که همراه دختر ۱۲ساله اش اومده بود و می گفت متوجه شده که وقتایی که خونه نیست پدر این دختر بهش می کرده، از حافظه ام پاک شدنی نیست. یا اون پسر ۱۲ ساله کرمانی که اداهای دخترونه داشت و به خاطر فقر خانواده اش امکان انجام عمل جراحی برای حل مشکل تش نداشت و نمی دونم از کجا شنیده بود که اگه تهران بره بهزیستی، رایگان براش عمل اصلاح تش رو انجام می دند. با بدبختی خودش رو رسونده بود تهران و به همین خاطر هیچ نام و نشونی از خودش نمی داد و فقط ماس می کرد که بفرستیمش بهزیستی. یا بزرگ اون دختر ۱۸ساله ای که از پدر شیشه ایش به ما پناه آورده بود و جای سیگار روی دستش بود، برام فراموش نشدنیه. اینکه می گفت توی یه مدرسه کار کپی و تایپ انجام میده و ماهی ۶۰۰هزار تومن می گیره ولی همش رو میده به بچه هایی که توی پرورشگاه تحت تکفل داره تا پولاش رو پدرش به زور ازش نگیره و کلی شخصیتای دیگه. اینارم گفتم که یادم بمونند و بعدها بهش رجوع کنم و بدونم چیزی که من درد معظم می دونم پیش بعضی از زندگیا و جهان بینیا قطره ایه در برابر دریا...
خلاصه که با هر تلخی و شیرینی و ترشی بود، این مرحله هم تموم شد. الان زل زدم به کویر بی مسیر روبروم و به این فکر می کنم که خان بعدی چی توی چنتش داره...

۲۰۹

درخواست حذف این مطلب

نقش لنگه کفش پیدا جفتش نیست بلکه پوشیده شدن و راه رفته شدنه؛ حتی شده بدون جفت و توی پای یه معلول...

حتی میتونست اسمش هم «داستان » باشه

درخواست حذف این مطلب
همون چند دقیقه اول از قسمت اولش کافی بود که حالم رو بد کنه. کاش هیچوقت نمی دیدمش. کاش وسوسه نمی شدم ب برای توی اتوبوس این سریال لعنتی رو کنم و الان با دیدنش انقدر حالم بد بشه. موضوع سریال بخش کوچیکی از این حال بد رو به دوش می کشه. چیزی که مغزم رو ساییده ایده اولیه و کلی این سریاله. یادتونه قبلا اینجا گفتم که دوست دارم داستان علمی تخیلی بنویسم؟ دقیقا موقع نوشتن اون پست ایده یه داستان توی ذهنم بود که در حال توسعه بود. البته فقط توی مغزم. داستانی درباره زمانی که علم اونقدر پیشرفت می کنه که دیگه نویسندگان رمان مجبور نیستند بار داستان رو بذارن روی دوش تخیل مخاطب. یا داستان رو به دست شرکت های سازی قرار بدند تا یه برداشت مطلق از اون داستان داشته باشند. نویسندگان توی یه رقابت شرکت می کنند که جایزه اش شبیه سازی شخصیتای داستانشونه که دیگران به جای خوندن اون داستان می تونند برند درون اون داستان و با تمام وجود اون داستان رو لمسش کنند. اینکه قرار بود فقط شخصیت ها و موقعیت ها تعریف بشن و انتخاب و کنش ها با خود شخصیت ها باشه. فکر به اینکه یه روزی این شخصیتای داستان پی ببرند که فقط جزو یه بازی سرگرم کننده برای دیگران هستند.
حالا با چنین ایده ای که دیگه داشت توی حافظه ات خاک می خورد یهو به سرت می زنه که بشینی و سریال جهان غرب westworld رو ببینی و با خودت بگی لعنت به این برادر نولان. یعنی باید این آدم با این همه سابقه درخشان نویسندگی دست می ذاشت روی ایده ناقابل تو که آرزو داشتی یه روزی بنویسیش؛ که کتابش کنی؟ نمی شد این یکی سهم من بشه از جهان؟ به قول عادل گاهی اونقدر گل نمی زنی که بالا ه گل می خوری... و همه این حرفا برع انگیزه نوشتنشون هیچی به ارزشای منِ بازنده اضافه نمی کنه...

پرسمان۲ : کفایت

درخواست حذف این مطلب

آیا آدمی برای خودش کافی است؟ چرا؟

۲۱۴

درخواست حذف این مطلب

آدم تا یه جایی دنبال کلید می گرده. از یه جایی به بعد دیگه پی اش رو نمی گیره؛ چون همین طوری پشت اون در بسته احساس امنیت می کنه و از باز شدنش وحشت داره. اینکه نکنه یه روزی اون در باز بشه و این امنیت به خطر بیوفته...

زوال عقل به گاه زیستن

درخواست حذف این مطلب

  • باز چه مرگته؟
  • هیچی.
  • معلومه. مشتی از هر هفتا سوراخت نشتی داری بعد میگی هیچی؟
  • ولم کن تو رو قرآن.
  • خب حرف بزن. نمی خوای از این اخلاقت دست برداری؟ هنوز نفهمیدی آدما با طرز فکر خودشون نمی تونند طرز فکرشون رو تغییر بدند؟
  • بسه دیگه. چقدر حرف بزنیم. همش حرف حرف حرف... اوصیکم بالعمل قبل أن تقول نفس یا حسرتی... من الان سراپا حسرتم. تماماً آه و نالم. خیلی وقته از زمان عملم گذشته. دیگه وقت حرف زدن که جای خود داره.
  • مگه چند س ه که از...
  • بسه بابا. بسه... همشو حفظم. چند سالمه که از گذشتن وقت عمل حرف می زنم؟ همین رو می خوای بپرسی دیگه؟ بعدم لابد می خوای از فلان مدیر کمپانی و بهمان مخترع و فیسار نویسنده و موسیقی دان بگی که از ان سالگی شروع د و موفق شدند.
  • اینکه خودتم اینا رو بدونی چیزی از درست بودنشون کم نمی کنه. می شه بهم بگی کجاش غلطه؟
  • اینجاش غلطه که کتابا همیشه از زندگی اون یه نفری می گن که موفق شده و رسیده و هیچ از اون هزاران هزار نفری که اول راه یا وسطش موندند و هرگز طعم موفقیت رو نچشیدند، صحبتی نمی کنند. و نکته اینجاست که من الان جزو این هزاران هزار نفرم نه اون یه نفر استثنایی.
  • اهلاً و سهلاً یا حبیبی... چه سخنرانی تاثیرگذاری. همه کرک و پرم ریخت. خب الان خی راحت میشه اگه بدونی جزو اون انبوه ش ت خوردگانی که هرگز تاریخ ازت یادی نمی کنه؟ اینکه ی... نه اصلا اینکه خودت از خودت توقعی نداشته باشی ح رو خوب می کنه؟ آرمان گرای درونت رو خفه می کنه؟ خودتم می دونی مشکلت نداشتن همته. قَدرُ الرجُلِ علی قَدرِ همتهِ... تو دوست داری این جوری فکر کنی که اون آدم موفق بیشتر از اینکه تلاش کرده باشه شانس آورده. حرفت درسته ولی مشکلت اینجاست که شانس رو مقدم بر تلاش می دونی در حالی که برع ه. تا تو کاری نکنی خبری هم از شانس نیست. لیس للانسان الا ما سعی... توی این آیه حرفی از وقت المعلوم زده؟ برای سعی و تلاش تاریخ انقضا معلوم کرده؟
  • تسلیم... مقصر منم... از اولم که گفتم تقصیر خودمه... پس دیگه دست از سرم بردار...
  • اینجا کلاس مباحثه نیست که من بخوام پیشت برنده بشم. حالم از این ح ابه... حیفی تو...
  • حیف چی؟ گوربابای من و بالقوه هام... بذار این یه نفر از خلقت برینه به حرکت جوهری... بذار این یه نفر مسیر تکامل رو برگرده...

«پیر شدیم ولی بزرگ نه»

درخواست حذف این مطلب

پیری یه مقطع خاص از زندگی نیست. یه فرایند آهسته و پیوسته است که به مرور توی زندگی آدما ریشه می دونه و شاخ و برگ میده. مال من شاید از ۱۶سالگی شروع شد. وقتی فهمیدم دخترعمویی که به قولی عشق اولم بود داشت تلفنی با برادرم لاو می تر د. یا شاید توی ۲۲ سالگی وقتی توی به عشق دومم اصرار که چرا نه و اون گفت «احترام خودتون رو نگه دارید». شایدم وقتی که توی ۲۵ سالگی به سرم زد برم دنبال علاقه بچگیم برای آتیش نشان شدن و توی شرایطش خوندم «حداکثر سن ۲۴ سال». شایدم وقتی که دیدم ایده داستانی دو-سه سال پیشم رو یکی دیگه اون سر دنیا سریالش کرده. یا وقتی بعد خدمت توی آگهی ها دنبال کار می گشتم و دیدم همه اون چیزایی که تا اون موقع یاد گرفتم به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره و تنها اون شغلایی از دستم بر میاد که اولش نوشته «به یه کارگر ساده برای...». پیری پیش از اینکه با رفتن رنگ موها جلوه گری ه با رفتن رنگ و روی آرزوها و انگیزه ها خودنمایی می کنه...
این یه استکان چایی که قرار بود با خدا بزنیم چقدر زود از دهن افتاد.. .

قوی سیاه

درخواست حذف این مطلب

بچه که بودم پدربزرگم سر چپ دست بودنم بدترین برخورد رو با من داشت و سر سفره، غذا رو زهره مارم می کرد؛ چون مجبورم می کرد با دست راست غذا بخورم و منم نمی تونستم و با هر قاشقی غذا می ریخت و باز به خاطر ریختن غذا دعوام می کرد و همیشه هم با یه نگاه حقارت بار تماشام می کرد و باعث می شد فکر کنم مشکل از منه نه نگاه سنتی اون. اما الان این ماجرای چپ دست بودن نه تنها برای خانواده ها پذیرفته شدست که حتی بهش افتخار هم می کنند و معتقدند که بچه هاشون باهوش ترند. داشتم فکر می دیگه چه اعتقاداتی هست که مرعوب تفکر و شیوه اکثریت شده؟ دیدم گرایی برای من مثل چپ دستی من برای پدربزرگمه...

۲۱۳

درخواست حذف این مطلب

شاید جهان مثل یه نوار خالی می مونه که ما باید چیزی روش ضبط کنیم و به خودی خود چیزی درونش نداره. یکی روش آهن شاد نوروز ۷۸ رو ضبط می کنه، یکی مداحی محرم ۹۱ رو، یکی سخنرانی الهی قمشه ای و ای دیگه چیزای دیگه. اما اینکه من یه نوار خالی رو بردارم و بپرسم «این یعنی چی؟ این که هیچی توش نیست. چطور همچین چیز پوچ و بی معنی ای بعضیا رو به خودش مشغول کرده؟» جای فکر داره؛ نداره؟!

ترک

درخواست حذف این مطلب

لباس تا نشده، چرک مرده با عرق. کتاب خاک گرفته، صدای چند ورق، جِریده روی کویری تَرَک تَرَک تَرَک... سرابِ شاهد و رندی! امید زد کپک. صدای اره برقی، چنار بیچاره؛ دو پای گمشده از بامداد آواره. تلاش و خِرخِر جمعی بدون سر زنده. نگاه مادر زخمی ز ترس آینده، به کودکی که نیامد، نشد، نمی زاید... به عاشقی که مردد شد و نمی آید... کلاغ در قفس و کاکتوس در گلدان... گریست زاده شده، مرده بُرده شد خندان. هجوم قبرهای شهیدان: علی، حسن، حجت، دو استخوانِ ش ته از چهار جهت... خبر برای گرفتن، جدیدتر دادن؛ خبر خبر خَـ...بَرَش نمی دارند... برش نمی دارند که همچنان هست و... برش نمی داریم که همچنان مست و... تکیده، تا شده، مخمور از قدرت. اگر که رفت هم فقط... فقط حیرت... برون غار ندیده، نشسته تنهایی: «نِمی...نِمی...نه نه دگر نمی آیی...»

بارانداز ششم: عصبیت

درخواست حذف این مطلب
کینه و نفرت خاموشی از آدما دارم که مثل آتیش زیر خا تر فقط دنبال بهونه برای شعله ور شدنه و از اونجایی که جوینده یابنده ست بالا ه یه خصلت ناپسند ازشون پیدا می کنم که این بهونه رو به دستم بده و همین موضوع باعث تضعیف روابطم میشه. برای اینکه عمق فاجعه رو بفهمید فقط کافیه بهتون بگم که دیگه هیچ احساسی نسبت به پدر و مادرم هم ندارم چه برسه به سایر متعلقات سببی و نسبی (جز مادربزرگ). توی همون دوران خدمت سربازی که همه هَل هَل می زدن به خونه برند یا تلفنی با منزل در ارتباط باشند، من به راحتی گوشیم رو خاموش می و هر سه-چهار هفته فقط یه زنگ به خونه می زدم و طی یه مکالمه ۲۶ثانیه ای زنده بودن خودم رو اعلام می ! هر ۱۰۰ روز هم مرخصی می گرفتم که فقط قد یه نفس گرفتن از اون محیط خشک نظامی فاصله بگیرم. اما توی همون چند روز مرخصی هم به خودم غُر می زدم که چرا اومدم خونه تا مجبور باشم این حرفا و تفکرات رو برای هزارمین بار بشنوم و برای هزارمین بار آزارم بدند...
بخشی از این نفرت خودش رو با زبون نیش دار و تیکه های سنگین و آزاردهنده نشون می ده. انگار صداقت برای من تنها توی جرأت توهین و تحقیر مستقیم خلاصه شده و خیلیم به خودم غَرّه میشم که «من حتی جلوشم گفتم» و «من آدم رکیم» و «صادقانه بخوام بگم...». به راحتی حرمت شکنی می کنم و احترامی برای ی قائل نیستم. اما جسارتِ تمجید صادقانه از ی رو هم توی جمع ندارم؛ مگر اینکه محرز بدونم کل جمع من رو از اون آدم برتر می دونه و عمق ش ته نفسیم رو درک می کنه.
این صراحت باعث میشه به خودم اجازه بدم که از افراد بدگویی هم م. ایی که منو می شناسند احتمالا خیلی این جمله رو از من شنیدند که "از فلانی خیلی بدم میاد چون..."، "فلانی؟ کار با خوب و بدش ندارم. اما من ازش خوشم نمیاد"، "فلانی آدم فرصت طلبیه چون..." و کلی استدلال شبه منطقی بعدش ردیف می کنم تا حرفم رو درست و به دور از حب و بغض جلوه بدم که البته در بیشتر موارد دروغ محضه.
همون طور که قبلاً گفتم حتی یه خطای کوچیک هم آدما رو از چشمم می اندازه و کلیت و موجودیتشون رو برام خدشه دار می کنه. وقتیم که این اتفاق بیوفته یهو تموم انگیزه من برای ایجاد ارتباط با اون آدم تبخیر می شه و به هوا می ره و مقابلش چیزی جز سکوت به ذهنم نمی رسه. این صامت بودن و عدم نوازش روانی رو پیش تر درباره اش توضیح دادم. اینکه هیچ بازخورد و پاسخی به فرد مقابل نمی تونم بدم، احساس نیستی رو بهش منتقل می کنه و فکر می کنه که بود و نبودش برام فرقی نداره. و این داستان پرتکرار روابط خاتمه یافته منه.
این نفرت منشأ مختلفی داره. یکیش احساس ناامنی و تحقیر در کودکیه که می تونه ناشی از درگیری والدین توی خونه و شاهد گرفتن من توی دعواها باشه. اینکه هرکدوم از والدین سعی می د با یارکشی منو بکشونند توی تیم خودشون و نسبت به طرف مقابل بدبینم کنند که نتیجه اش می شد بدبینی و بی اعتمادی من نسبت به تموم هم نوعانم.
دلیل دیگه این نفرت دست و پا چلفتی فرض من در تمام طول عمرم و تحقیر ضمنی همراهشه. مثلاً قبل سربازی پدر و مادرم فکر می د که من از پسش برنمیام و به احتمال زیاد فراری می شم. همین تحقیر نتیجتاً به این منتهی می شه که برای گریز از تحقیر خودم اونو روی بقیه فرافکنی می کنم و با تحقیر دیگران از حقیر شمردن خودم فرار می کنم. روی دیگه تحقیر دیگران خودبرتربینی و تحت فرمان پنداشتن بقیه است. وقتی ی ازم کوچک ترین تمرد و نافرمانی می کنه و خواسته ام یا دعوتم یا لطفم رو رد می کنه به تیریج قبام برمی خوره و می رم توی فاز سکوت و اون آدم هم از چشمم می افته.
علت دیگه این دشمن پنداشتن بقیه هم حسادته که معمولاً نسبت به افراد هم صنف و هم سن و هم طبقه ایجاد می شه. من با لیست معایب و نادیده گرفتن امتیازات افرادی که در اطرافم به جایی رسیدند، سعی می کنم خودم رو برای اون جایگاه محق تر از اونا جلوه بدم. بنابراین نگاهم به اون فرد به عنوان یه که جایگاهم رو غصب کرده و عامل موفق نشدن منه؛ پس می تونم ارث پدرم رو ازش طلبکار باشم...

چرا از خودم ناراضیم؟

درخواست حذف این مطلب

من به چه دلایلی می تونم از خودم ناراضی باشم؟ مثلاً اینکه مهارتی یاد نگرفتم که بتونم ازش ب درآمد کنم. یا در ایجاد ارتباط ناموفق و منزوی هستم. یا اینکه هدف مشخصی توی زندگیم ندارم. یا حتی اینکه دماغم بزرگه یا صورتم لاغر و کشیده است. توی این دلایل یه نکته مشترک وجود داره و اونم اینه که من یه پوستر از خودم یا اونچه که باید باشم ترسیم و وقتی می بینم به اون پوستر شباهتی ندارم، احساس یأس و ن یتی پیدا می کنم. این پوستر می تونه تصویر یه بهنامی باشه که پزشک ماهریه و هر روز تراول می شمره یا بهنامی که با خیلیا رفیقه و سفارش این و اون رو پیش فلان کَسَک و بهمان کَسَک می کنه تا کارشون رو راه بندازه یا بهنامی که دماغش قلمیه و صورتشم گرده.
حالا سوال اینجاست که این پوستر چجوری و از کجا به وجود اومده. شاید بهتر باشه از نگاه اگزیستانسیالیستا به ماجرا نگاه کنیم. اونا معتقدند که انسان ابتدا وجوده و بعد معنا پیدا می کنه؛ یعنی دقیقا برع سایر هستی ها. مثلا یه تابلو نقاشی رو درنظر بگیرید. این تابلو ماهیت و چگونگیش ابتدا توی ذهن نقاش شکل می گیره و پس از کشیده شدن روی بوم وجود پیدا می کنه. اما ما اول به وجود میایم و بعدش چیستی خودمون رو به آهستگی در طول زندگی تعریف می کنیم و بهش شکل و مختصات و آب و رنگ می دیم.
بیشتر آدما از الگوهای آماده محیط اطرافشون برای تعیین این شکل و ویژگی هاش استفاده می کنند: اینکه برای ب درآمد باید حتما دلال، یا باشند؛ یا دماغ و صورتشون باید چطور باشه که مورد پسند واقع بشه و مورد تمس قرار نگیرند؛ یا اینکه خودشون رو آدم خسیسی بدونند یا ول ج. به عبارت دیگه جامعه و محیط چندتا شابلون داره و سعی می کنه همه رو به شکل یکی از اون الگوها دربیاره تا بتونه روشون اسم بذاره و صداشون بزنه.
این معیارها در ابتدای تولد و دوره کودکی وجود نداره بلکه جزو فرایند اجتماعی شدنه. ما توی بچگی درباره وجودمون هیچ پرسشی نداریم و خودمون رو همون طوری که هستیم می پذیریم. فقط با کنجکاوی به دنبال کشف جهانیم. اما از یه جایی به بعد جامعه به عنوان یه عضو ازمون توقع داره چیزی بشیم و ما رو با سوال «بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟» مواجه می کنه و توجه مون رو از جهان بیرونی به سمت خودمون معطوف می کنه. اینکه ما «چی هستیم و چی باید باشیم؟». از اون لحظه به بعده که دنبال شبیه شدن به یکی از الگوهای آماده و مشخص جامعه هستیم و براساس نمونه هایی که می بینیم برای پوسترمون شکل و ماهیت در نظر می گیریم. هرچقدر بیشتر جهان ظواهر رو ببینیم و تجربه کنیم جزییات این تصویر برامون بیشتر و تبعاً تبدیل شدن به اون تصویر برامون سخت تر میشه. عصر ارتباطات و اینترنت هم این پوستر رو به تصویری ایده آل تر و دست نیافتنی تر تبدیل می کنه.
اگه یه بار دیگه به این فرایند بالغ شدن نگاه کنیم می بینیم که تعریف ما از خودمون ابتدا براساس تصویر حال حاضرِ خودمونه؛ اما هرچی بیشتر توی جامعه و معیارهاش غرق می شیم، این تصویر از حال به سمت آیندۀ دور و دورتر حرکت می کنه. این اختلاف بین تصویر حال حاضر و تصویر ایده آل آینده و فاصله زمانی بینشون این ن یتی از خود رو ایجاد می کنه؛ چون فکر می کنیم بودنمون منوط به تبدیل شدن به اون پوستره، در غیر این صورت انگار از اول هم وجود نداشتیم.
این روزا انقدر همه شبیه هم شدند که چیز دیگه ای شدن خیلی توی ذوق می زنه و گل درشت به نظر میاد. اما اگه خودمون رو در خلأ و به دور از معیارها و سنجه های دیگران تصور کنیم، به وضوح می بینیم که «من» یه وجود سیال، آمیب مانند و فاقد چهارچوبه که فرایند اجتماعی شدن سعی کرده اضافاتش رو حذف کنه و اون رو به یه شکل منتظم، تعریف پذیر و دارای اتیکت تبدیل کنه و بهمون هم دیکته می کنه که اگه چیزی غیر از این باشیم، یه عضو ناکارآمد، معیوب و به دردنخوریم.
کاش بتونیم گاهی این «من» بیچاره رو به «حال» همین لحظه خودش بذاریم و با زور توی ظرفای مختلف نچپونیمش و بذاریم نفسی بکشه که به حاصل این نفس کشیدن می گن «هنر»...

چرا از خودم ناراضیم؟

درخواست حذف این مطلب

من به چه دلایلی می تونم از خودم ناراضی باشم؟ مثلاً اینکه مهارتی یاد نگرفتم که بتونم ازش ب درآمد کنم. یا در ایجاد ارتباط ناموفق و منزوی هستم. یا اینکه هدف مشخصی توی زندگیم ندارم. یا حتی اینکه دماغم بزرگه یا صورتم لاغر و کشیده است. توی این دلایل یه نکته مشترک وجود داره و اونم اینه که من یه پوستر از خودم یا اونچه که باید باشم ترسیم و وقتی می بینم به اون پوستر شباهتی ندارم، احساس یأس و ن یتی پیدا می کنم. این پوستر می تونه تصویر یه بهنامی باشه که پزشک ماهریه و هر روز تراول می شمره یا بهنامی که با خیلیا رفیقه و سفارش این و اون رو پیش فلان کَسَک و بهمان کَسَک می کنه تا کارشون رو راه بندازه یا بهنامی که دماغش قلمیه و صورتشم گرده.
حالا سوال اینجاست که این پوستر چجوری و از کجا به وجود اومده. شاید بهتر باشه از نگاه اگزیستانسیالیستا به ماجرا نگاه کنیم. اونا معتقدند که انسان ابتدا وجوده و بعد معنا پیدا می کنه؛ یعنی دقیقا برع سایر هستی ها. مثلا یه تابلو نقاشی رو درنظر بگیرید. این تابلو ماهیت و چگونگیش ابتدا توی ذهن نقاش شکل می گیره و پس از کشیده شدن روی بوم وجود پیدا می کنه. اما ما اول به وجود میایم و بعدش چیستی خودمون رو به آهستگی در طول زندگی تعریف می کنیم و بهش شکل و مختصات و آب و رنگ می دیم.
بیشتر آدما از الگوهای آماده محیط اطرافشون برای تعیین این شکل و ویژگی هاش استفاده می کنند: اینکه برای ب درآمد باید حتما دلال، یا باشند؛ یا دماغ و صورتشون باید چطور باشه که مورد پسند واقع بشه و مورد تمس قرار نگیرند؛ یا اینکه خودشو رو آدم خسیسی بدونند یا ول ج. به عبارت دیگه جامعه و محیط چندتا شابلون داره و سعی می کنه همه رو به شکل یکی از اون الگوها دربیاره تا بتونه روشون اسم بذاره و صداشون بزنه.
این معیارها در ابتدای تولد و دوره کودکی وجود نداره بلکه جزو فرایند اجتماعی شدنه. ما توی بچگی درباره وجودمون هیچ پرسشی نداریم و خودمون رو همون طوری که هستیم می پذیریم. فقط با کنجکاوی به دنبال کشف جهانیم. اما از یه جایی به بعد جامعه به عنوان یه عضو ازمون توقع داره چیزی بشیم و ما رو با سوال «بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟» مواجه می کنه و توجه مون رو از جهان بیرونی به سمت خودمون معطوف می کنه. اینکه ما «چی هستیم و چی باید باشیم؟». از اون لحظه به بعده که دنبال شبیه شدن به یکی از الگوهای آماده و مشخص جامعه هستیم و براساس نمونه هایی که می بینیم برای پوسترمون شکل و ماهیت در نظر می گیریم. هرچقدر بیشتر جهان ظواهر رو ببینیم و تجربه کنیم جزییات این تصویر برامون بیشتر و تبعاً تبدیل شدن به اون تصویر برامون سخت تر میشه. عصر ارتباطات و اینترنت هم این پوستر رو به تصویری ایده آل تر و دست نیافتنی تر تبدیل می کنه.
اگه یه بار دیگه به این فرایند بالغ شدن نگاه کنیم می بینیم که تعریف ما از خودمون ابتدا براساس تصویر حال حاضرِ خودمونه؛ اما هرچی بیشتر توی جامعه و معیارهاش غرق می شیم، این تصویر از حال به سمت آیندۀ دور و دورتر حرکت می کنه. این اختلاف بین تصویر حال حاضر و تصویر ایده آل آینده و فاصله زمانی بینشون این ن یتی از خود رو ایجاد می کنه؛ چون فکر می کنیم بودنمون منوط به تبدیل شدن به اون پوستره، در غیر این صورت انگار از اول هم وجود نداشتیم.
این روزا انقدر همه شبیه هم شدند که چیز دیگه ای شدن خیلی توی ذوق می زند و گل درشت به نظر میاد. اما اگه خودمون رو در خلأ و به دور از معیارها و سنجه های دیگران تصور کنیم، به وضوح می بینیم که «من» یه وجود سیال، آمیب مانند و فاقد چهارچوبه که فرایند اجتماعی شدن سعی کرده اضافاتش رو حذف کنه و اون رو به یه شکل منتظم، تعریف پذیر و دارای اتیکت تبدیل کنه و بهمون هم دیکته می کنه که اگه چیزی غیر از این باشیم، یه عضو ناکارآمد، معیوب و به دردنخوریم.
کاش بتونیم گاهی این «من» بیچاره رو به «حال» همین لحظه خودش بذاریم و با زور توی ظرفای مختلف نچپونیمش و بذاریم نفسی بکشه که به حاصل این نفس کشیدن می گن «هنر»...

الی احسن الحال

درخواست حذف این مطلب

امروز شیفتم با رو مخ ترین کادریه و هر سه روز یه بار مجبورم تحملش کنم. اما با کمال تعجب امروز علیرغم جر و بحث شیفت قبلیمون بدون هیچ مشکلی و به آروم ترین شکل ممکن تموم شد و صلحی معجزه آسا بینمون حکم فرما بود. بعد شیفتم با بچه ها رفتیم است و برای یکی از بچه ها که ترخیصش فرداست به جای جشن پتو یه جشن آب حس گرفتیم و کلی هم خندیدیم. بعد است هم از سجاد خواستم موتور وِسپاش رو برونم؛ چون تا حالا وسپا سوار نشدم. چه لذتی داشت. چقدر موتور آروم و دلبرانه ایه. توی مسیر همین طور مِلو می آمدیم و توی این هوای فوق العاده و کم نظیر حرف می زدیم و کیف دنیا رو می بردیم. وای که چقدر امروز آرامش و لذت داشتم. خدایا! با صدای بلند میگم دمت گرم. مگه آدم از یه روز از عمرش چیزی بیشتر از این آرامش و حال خوب می خواد؟! حالا به همه اینا اینم اضافه کنید رفیقتون آ شب سنتورنوازیش رو زنده براتون ضبط کنه و بفرسته. خدایا مگه داریم؟ مگه میشه؟ چه می کنه این میروحید ما: