۱۹۹

درخواست حذف این مطلب

امروز بغل سفت و گرم خدا رو احساس . اونم وقتی که هنوز یادداشت پیش نویس «ازت فقط یه معجزه می خوام» رو منتشر ن . همین قدر به رگ گردن نزدیک...

۱۹۳

درخواست حذف این مطلب

یکی از نشونه های دلگرفتگی آدما و فرارشون از پوچی و ناراحتی اینه که می بینی نشستند توی سررسید امضاشون رو تمرین می کنند...

رفع و اثاث کُشی به آدرس قدیم وبلاگ : minis.blog.ir

یک رکعت قضای زندگی

درخواست حذف این مطلب

به هستیم که نگاه می کنم می بینم دارم قضای زندگی نکرده چند سال پیشم رو به جا میارم. کارایی که توی کودکی و نوجوونی حسرتش رو داشتم، الان دارم به جاش میارم. چیزایی که اون موقع نداشتم، الان سعی می کنم ب م. حرفایی که اون موقع توی ام موند و نزدم، حالا به بهانه های مختلف بروزش می دم. مثل این ایی می مونه که صدا از تصویر جا می مونه.
از عقب تر که بهش نگاه می کنم انگار قضای زندگی نکرده پدر و مادرم رو هم به جا میارم. پدری که مجال درس خوندن پیدا نکرده بود، مجبورم کرد لیسانس رشته ای رو بگیرم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم. مادری که توی زندگیش از خیلیا ضربه خورده بود، بی اعتمادی و بدبینی به آدما و مخصوصا زن ها رو یادم داد.
باز هم می رم عقب تر و می بینم ما قضای زندگی گذشتگانمون رو هم به جا میاریم. توی یه دوره ای خانوما از نظر فرهنگ غالب حق چندانی برای تحصیل نداشتند اما حالا اکثریت قبول شدگان ها رو تشکیل می دند. اون افتخاری که باید توی دوره شاهنشاهی نسبت به سلطنت ۲۵۰۰ ساله صورت می گرفت رو حالا داریم به جا میاریم. اون پاسخی که در اول انقلاب در قبال حجاب اجباری باید داده می شد، حالا انجام می دیم. اون سوالی که برای چرایی طول کشیدن جنگ باید پرسیده می شد حالا می پرسیم. حقارت چندصدساله حاصل از استثمار و دادن حق توحش رو حالا با برچسبای باتمدن ترین، باهوش ترین و بافرهنگ ترین جبران می کنیم. اما... اما اون آگاهی اجتماعی که از خوندن آثار فردوسی ها، مولوی ها، عطارها، سعدی ها، غزالی ها، خیام ها، عبیدها، روی ها، دشتی ها، هدایت ها، جما اده ها، سپهری ها، شاملوها، فروغ ها، شریعتی ها، سیرجانی ها، پوینده ها، طبری ها، مختاری ها، بازرگان ها، طالقانی ها، سح ها، سروش ها، قابل ها، باقی ها و نراقی ها باید به دست میومد رو قراره کی به چنگ بیاریم؟؟؟

۱۹۵

درخواست حذف این مطلب

بارها شده توی خواب چیزی دیدم که بعد بیدار شدن با خودم گفتم «کاش زودتر می فهمیدم خوابه. کلی کار می تونستم توش انجام بدم.» مثل خواب دلبر که با خودت میگی کاش می بوسیدمش. کاش حداقل توی خواب این قدر شرم و حیا به ج نمی دادم. اگه بعد مرگ هم یه همچین حسی به زندگی داشته باشیم چی؟!

پرسمان۱ : دوران پسا لک لک

درخواست حذف این مطلب

اولین بار کی و چطوری با مسئله رابطه آشنا شدید و فهمیدید که یه سری فعل و انفعالات بین زن و مرد مولد یه لذت و یه موجود جدیده؟

این شکل پستا قراره یه یادداشت جمعی باشه و ما رو به شناخت واقعی تر خودمون و جامعه مون هدایت کنه که طبیعتا ادامه پیدا ش منوط به مشارکت بیشتر شما توی پاسخ دادن به سوالاته.

در گوشی با خانوما

درخواست حذف این مطلب

خیلی دوست داریم روش س وش بذاریم، بهش رنگ و لعاب منطق و اخلاق بزنیم و از ترس منحصر به فرد بودن، ناگفته بذاریمش ولی اجازه بدید برای یه بارم که شده راستش رو بگیم. ما مردا خیلی بی جنبه ایم و تمایل داریم از هر حرکت و علامت و رفتار شما این برداشت رو داشته باشیم که بهمون علاقه دارید ولی روتون نمی شه بگید: یه دلسوزی کوچولو توی یه موضوع خاص، یه حمایت نصفه و نیمه پیش چندتا آقای دیگه، یه تمجید نیم خطی ازمون، رسوندن جواب یه سوال یکی-دو نمره ای سر یه امتحان، یه لبخند ساده به یه حرف، یه به به و چه چه مختصر زیر یه یادداشت، یه دلگرمی ولرم بعد یه چسناله، چندتا پیام تلگرام که آ ش به دونقطه پرانتز بسته ختم میشه، استفاده از دوم شخص مفرد به جای دوم شخص جمع، اجازه دسترسی به یه حساب کاربری خصوصی، یه دعوت معمولی به یه چالش، لایک پشت سرهم چندتا ع اینستا، پیگیری به خاطر ننوشتن یادداشت جدید وووو...
خواستم بگم لطفا حواستون بیشتر به رفتارا و نتایجش باشه، اما دیدم شما هر کاری ید ما از لابلاش تعبیر و تفسیر بابا میل خودمون رو پیدا می کنیم؛ پس بی خیال! شما کار خودتون رو ید، ما هم با اونا به توهمات خودمون شاخ و برگ میدیم...

گاهی آدم یادش میره توی چه گه دونی زندگی می کنه و انه و چهارنعل شروع به تازیدن می کنه ؛ غافل از این که اینجا همون گه دونی سابقه. مشخص شد که این دامنه فقط در داخل قابل دسترسیه و برای خارج غیرقابل دسترسیه؛ بنابراین دوستانی که مثل خودم از فیدخوان استفاده می کنند امکان پیگیری وبلاگو ندارند. پس به خاطر این دوستان مجبورم به آدرس قبلی برگردم چون می خوام اونچه رو که برای خودم می پسندم برای دیگران هم بپسندم. علی برکت الله...

۱۹۸

درخواست حذف این مطلب

قبلا به ایی که عمل زیبایی انجام می دادند با تحقیر نگاه می ، اما الان خیلی براشون احترام قائلم. همین که گزینه پیش فرض رو نمی پذیرند و دست به اصلاح و تغییر می زنند تا هستی رو به خواسته خودشون نزدیک تر کنند، باید به احترامشون کلاه از سر برداشت. حالا بهتر می تونم ایی مثل مایکل ج ون رو درک کنم...

۱۹۰

درخواست حذف این مطلب

شب تاسوعا رفتم بیرون حال و هوام عوض بشه، انقدر تحریک جنثی شدم گفتم برگردم خونه پُرن ببینم گناهش کمتره...

۱۹۱

درخواست حذف این مطلب

قلب آدمام یه داره که تا موقع سالم بودنش خیلی مراقبتش می کنی و دنبال اینی که یه همراه همیشگی کنارش بزنه. اما همین که دل به ی بستی و نشد؛ دیگه تمومه. دیگه دغدغه همیشگی بودنِ همراهت از ارزش میوفته. دنبال همراه اعتباری میری؛ نه اینکه از همون اولش به قصد موقتی بودن جلو بری؛ اما همیشه توی پس زمینه ذهنت یکی نجوا می کنه که "اینم یه روزی فلنگو می بنده"...

وداع با ملکه تارتاروس

درخواست حذف این مطلب

دوست داشتم با یه دیدار چش تو چش ازت خداحافظی کنم. دوست داشتم همون موقع که با بچه های توی نمایشگاه کتاب جمع شدیم باهات یه خداحافظی درست و حس داشته باشم. راستش فقط برای دیدن تو اومدم نمایشگاه. اما نشد. حالا هم با این خداحافظی خیلی گنده گوییه که بگم می خوام از قلبم بیرونت کنم. فقط از این به بعد به خونه ای که توی قلبم ساختی سر نمی زنم و دم به دم با سنگریزه به پنجره ات نمی کوبم. لطفا تو هم کمتر اذیتم کن و کمتر فکریم کن و خواهشا پاهات رو از رویاهام بکش بیرون. همین که حرفام تاثیر هرچند کوچیکی توی پیگیری طراحیت و شروع دوباره کلاساش و نگاه جدی ترت بهش موثر بوده باشه برام کافیه. نشون دادن طراحیات بهم توی نمایشگاه رو هم به عنوان تشکر فرض می کنم. خداحافظ بن بست انتهای کوچه های پ یچ و خم. خداحافظ دیوار سیمانی خیس جلوی پنجره توو هوای بارونی. خداحافظ دیالو هن یشه ی لال ای موزیکال. خداحافظ شهاب بارون سرظهر یه روز ابری. خداحافظ پیش لرزه های بی ز له ی یه پایتخت پرجمعیت. خداحافظت باشد ای آ ین یار. خداحافظت باشد ای درد دیدار. خداحافظت باشد ای «همچو مهتاب». تو ای جزر و مد تمنای یک قلب تب دار. خداحافظت باشد ای بوسه ی کال. تو ای شهد و شیرینی کام بیمار. خداحافظت!


«آن بیست و پنج سالگیم که بسیار عاشق و بسیار بسیار اندوهگین بودم دنیا ته نداشت. می شد تا آ دنیا اندوهگین باشم. وقتی تهِ دنیا را دیدم دیگر اندوه را دلم نخواست. هر جا آمد پسش زدم. خیلی وقت است نگریسته ام. نه حتی از ته دل خندیده ام. یک جایی آن وسط ها ایستاده ام. وسط خندیدن و گریستن. می خواهم بگویم برایم مهم نیستند آدم ها. من تمام دوست داشتنم را توی بیست و پنج سالگیم ج . می شد تقسیمش کنم بین تمام سال های زندگیم. آدمِ بیست و پنج ساله دنیاش ته ندارد که بخواهد خسیسی کند. باری! بعد از اولین دوست داشتنم، دیگر هیچ و هیچ چیز را آن شکلی دوست نداشتم.» (از اینجا )

خ که مُرد و نقطه اش سقوط کرد

درخواست حذف این مطلب

حالم نه خوبه نه بد. نه می تونم بگم بی هدفم نه هدف مشخصی دارم. نه با معشوقه ام خداحافظی درست و درمون و نه عشق جدیدی پیدا و نه اینکه اشتیاقم رو برای جفت گیری از دست دادم. نه می تونم بگم حوصله نظرات و پاسخ دادن بهش رو دارم و نه اینکه دلم می خواد بیاید و بهم امید بدید و بهم یادآوری کنید که هنوزم برای این جهان عنصر بی استفاده ای نیستم. نه حوصله توضیح خودم رو دارم و نه توانایی سکوت . نه می تونم بگم اینایی که نوشتم از تیپ مهرطلبانم نشات نمی گیره و نه تاثیر تیپ برتری طلب و عزلت طلب رو توی بستن نظرات می تونم انکار کنم. نه اونقدر اعتقادات قوی دارم که ایمانم رو نجات دهنده بدونم و نه اونقدر بی اعتقادم که آزادانه و فارغ از گناه و ثواب زندگیم رو پیش ببرم. همیشه دوتا حرف توی این وبلاگ خیلی برام ویرانگر و فراموش نشدنیه. یکی که گفت بقیه مسئول حال بد من نیستند و باید مثل مرد وایسم و تحملش کنم بدون اینکه دیگران رو درش دخ بدم. یکی هم اونی که گفت آدم سختی هستم برای ارتباط برقرار . نه میتونم بگم از گوینده های این حرفا ناراحت نشدم و نه میزان صداقت و صراحت دلپذیرشون رو می تونم انکار کنم. توی این نسبیت کوفتی دارم دست و پا می زنم و بر روح و روان انیشتین گور به گور شده چارقل می فرستم. تنها عنصر قطعی و مطلق زندگیم تنهاییه... تنهای تنهای تنها... تا بی کران تنها... تا ابد تنها... تا فاصله ای به شعاع ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال نوری تنها... فک کنم دارم به نیروانا می رسم... دارم وارد جهان خدایان تنها و یگانه و عبوس و بی احساس می شم... جهان خدایانی که رنج و خوشی مخلوقاتشون ونه...

خداحافظی دائمی یا اعتباری؟ (به روز شد)

درخواست حذف این مطلب

وقتایی که حس حذف وبلاگ میاد سراغم از خودم یه سوال می کنم «از این صادقانه ترم می تونی با خودت مواجه بشی و بنویسی؟» اگه جواب مثبت بود اول اون حرف نگفته رو می نویسم و بعد از یه مدت دوباره به فکر حذف وبلاگ میوفتم. اما الان چند وقتیه که دیگه جواب این سوال مثبت نیست. پس باید از این فضا فاصله بگیرم. حالا یا موقتی یا دائمی. اما قبلش اگه هر حرفی، حدیثی، نقدی، پیشنهادی یا سوالی هست، می شنوم.

بعدا نوشت: فعلا تا اول زمستون نمی نویسم. نظرات هم تا اون موقع بسته میشه.

پساساختارگرایی؟!

درخواست حذف این مطلب

در تب می سوزم. عرق سرد بر پیشانیم نشسته و باد کولر مرا به خود می لرزاند. تا صبح به خود می لرزم. اسهال هم همه آب بدنم را کشیده. صبح با سردرد و سرگیجه خود را به نزدیک ترین درمانگاه می رسانم اما به خاطر تعطیلات بسته است. سوار بی آر تی می شوم و خود را به یک درمانگاه شبانه روزی می رسانم. داروها را می گیرم و به بخش تزریقات می روم. روی تخت دراز می کشم و سِرُمم را وصل می کند که از او می پرسم این سرم چند سی سی است. با گفتن ۵۰۰ از اتاق خارج می شود. به چکیدن قطره ها خیره می شوم. باید با خودم صادق باشم. همین حالا هم کلی با آدم های سالم و معمولی فاصله دارم. ی شدن؟ دارم خودم را گول می زنم. من همین که بتوانم به یک زندگی نسبتا معمولی برسم کلاهم را هم باید به هوا بیاندازم. منی که به همراه همه مشکلات عمومی جامعه که روی دوش همه مان سنگینی می کند کلی مشکل اختصاصی هم دارم.

مسئول تزریقات می آید و یک سرنگ بی کمپل را درون سرم تزریق می کند و سرم را زرد رنگ می کند. اما رنگ قطرات تغییری نمی کند. تو قرار نیست آدم خاصی بشوی. تویی که حتی بعد از ۲۵ سال هم نمی دانی از زندگی چه می خواهی. خیلی از جوان های موفق دنیا هم سن و سال تو هستند. یعنی در همین سنین و حتی زودتر به شکوفایی رسیده اند. فانتزی هایت را دور بریز: نرم شدن دل دلبر، از ایران رفتن، داستان نوشتن، تغییر رشته دادن و روانشناسی خواندن، دوستی با وبلاگ نویسان همفکر، یادگیری تار، جدی تر ادامه دادن طراحی ووو... باید یاد بگیری که این مسیر را تنهایی طی کنی. خواسته معقول از خودت داشته باشی و مثل میلیون ها ایرانی دیگر شروع کنی به سگ دو زدن و جان کندن و به دنبال یک لقمه نان بودن. سعی کن به یک زندگی کاملا معمولی راضی باشی که همین هم برای تو دستاورد زیادیست.

سِرُم به نیمه رسیده. این کتاب خواندن جنون آمیز برای چه هدفیست؟ هیچ. انگار فقط کتاب می خوانم که کاری کرده باشم و از حس پوچی و بی ثمری فرار می کنم و این بی عملی را با توهم دانستن سپری می کنم. از کتاب به سوی فرار می کنم. از به انیمه. از انیمه به سریال. از سریال به آهنگ. از آهنگ به نوشتن. از نوشتن به خواندن وبلاگ. از وبلاگ خوانی به پُرن. از پُرن به طراحی. از طراحی به ع دیدن ووو... همین طور همیشه در حال انجام یک کاری هستم. انگار از خلوت د با خودم و رفتن به درون خودم گریزانم. طاقت این جهان بار و تکراری درونم را ندارم. شاید هم از تصویر صادقانه درونم خج می کشم یا می ترسم. اما باید بیشتر به درونم فرصت بروز بدهم و سکوت های فکریم را بیشتر کنم و کمی از این هیاهوی درونی بکاهم. به قول سیذارتا «نوشتن نی ت اما شیدن بهتر است. هوشمندی نی ت اما شکیبایی بهتر است». اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین مولانای جان جانان نمی گوید «زیرکی بگذار و حیوانی ب »؟!

دیگر چیزی از سِرُم نمی چکد. فقط پنج-شش هزار قطره لازم بود تا تصمیم بگیرم سکوت زندگیم را بیشتر کنم. از جمله نوشتن در وبلاگ را و بلاک کانتکت های توی تلگرام را و ترک کلی کار دیگر را... در راه برگشت هدفون به گوش این قطعه را روی تکرار می گذارم و با هر بیت نبض پشت گوشم را احساس می کنم و از این خودآزاری کیفور می شوم...

+ مدت زیادی میشه که این یادداشت رو ریز ریز دارم تکمیل می کنم. چون انگیزه ای برای نوشتنش نداشتم. پس احتمالا احساس کنید که بعضی از قرارای این نوشته زودتر از اینا عملی شده. هیچی دیگه. فقط خواستم بگم به احساستون اعتماد کنید. همین.

خداحافظی دائمی یا اعتباری؟

درخواست حذف این مطلب

وقتایی که حس حذف وبلاگ میاد سراغم از خودم یه سوال می کنم «از این صادقانه ترم می تونی با خودت مواجه بشی و بنویسی؟» اگه جواب مثبت بود اول اون حرف نگفته رو می نویسم و بعد از یه مدت دوباره به فکر حذف وبلاگ میوفتم. اما الان چند وقتیه که دیگه جواب این سوال مثبت نیست. پس باید از این فضا فاصله بگیرم. حالا یا موقتی یا دائمی. اما قبلش اگه هر حرفی، حدیثی، نقدی، پیشنهادی یا سوالی هست، می شنوم.

جام جهانی چشمهات

درخواست حذف این مطلب

هرگز از یادم نمی رود. اولین بار فوتبال مرا عاشقت کرد. همان دفعه که توی کلاس زیر مقنعه هندزفری گذاشته بودی و گزارش نمی دانم کدام دو تیم را دنبال می کردی که وسط کلاس با جیغ «گل» تو، همه به سویت برگشتند. از کلاس بیرونت کرد ولی با همین بی تکلفیت پا به خانه دل من گذاشتی. از آن به بعد بود که من هم اهل فوتبال شدم. از تو چه پنهان که من اهل تو شده بودم. من اهلی تو شده بودم. طرفدارت شده بودم و به اجبار طرفدار هر آن تیمی که تو طرفدارش بودی. آ مگر می شود در جبهه مقابل چشمانت دوام آورد. مگر می شود با ناراحتی تو شاد شد. اصلا غش و ضعفم برای بردن راه راه پوشان نه به خاطر طرفداری که دیدن دوباره آن سرخوشی بی تکلف تو بود و زنده شدن چندباره آن شی نخستین...
- کجا رفتی بهنام؟ داره بازی شروع میشه ها.
- اومدم.
داری برای بازی ایران مراکش صدایم میکنی. برای عاشقانه ای دیگر. برای در آغوش هم نشستن روی کاناپه دونفره روبروی تلویزیون. برای نوازش موهایت حین بازی. برای گذاشتن سرت روی شانه ام. فوتبال همیشه یک پای عاشقانه هایمان بوده. انگار محرممان شده.
- چرا نمیای؟ بازی شروع شد.
- همین الان میام.
دیگر باید بروم. نوشتم تا یادم نرود که شاکرِ بودنت باشم...

۲۵ داد ۱۳۹۷

* چالش رادیوبلاگی ها با دعوت از لافکادیو و حنا

دلبری که درخت زندگی را هرس کرد...

درخواست حذف این مطلب
میگن احتمالات از نادونی ما سرچشمه می گیره و با افزایش اطلاعات ما از یه موضوع میزان احتمالات اون سوژه به سمت قطعیت بیشتر حرکت می کنه. یعنی مثلا اگه ما دو تا سکه داشته باشیم در ح عادی چهار ح ممکن وجود داره: دوتا شیر، دوتا خط، اولی شیر و دومی خط و بالع ؛ که احتمال وقوع هر کدوم از ح ا یک چهارم یا 25 درصده. اما اگه به نحوی بهمون اطلاعات بدن که مثلا سکه اول حتما خط میاد، در این صورت دو ح بیشتر نمیتونه رخ بده: دوتا خط یا اولی خط و دومی شیر. یعنی احتمال وقوع هر کدوم از این دو ح میشه یک دوم یا 50 درصد و احتمال وقوع دو ح دیگه با قطعیت میشه صفر. پس متوجه شدیم که افزایش اطلاعات ما از یه فرایند، احتمال وقوع ح ای مختلف اون رویه رو به سمت قطعیت و اطمینان بیشتر سوق میده. حالا بیاید جلوتر بریم. فرض کنید من دو بار یه سکه رو بالا می ندازم و ازش می گیرم. بعد رو برای شما پخش می کنم. در حین نمایش احتمال وقوع هر کدوم از ح ا برای شمایی که منو ندیدی همون 25درصده اما برای منی که خودم می دونم توی قرار هر دو پرتاب چی بیاد، احتمال وقوع یکی از ح ا 100درصده و باقی ح ا صفره. پس یه فرایند تا موقعی که برای ما رخ نداده، ممکنه کلی احتمال پشتش خو ده باشه اما وقتی اتفاق میوفته (یا برای ایی که قبلا اون اتفاق رو به نحوی تجربه د یا به زبون ساده تر از آینده خبر دارند) بدون شک فقط یک ح ممکن وجود داره و باقی ح ا چرت و پرتایی بیش نیستند که هرگز اتفاق نمی افتند.
همه این آسمون ریسمونا رو بافتم که بگم دلبرم از آینده اومده و بهم می گه توی آینده منتظرمه. شما شاید توی جریان نباشید اما خیلی از حرفاشو از لابلای کتابا و سریالا و کارتونا و ا و آهنگا بهم می زنه. حرفتو شنیدم. می خوام تا آینده بدوم. می خوام تمام تلاشم رو م. می خوام دو پله یکی کنم و بیام سمتت. در همون لحظه و زمان بمون که می خوام عرق کرده و نفس ن در آغوش بگیرمت... ببوسمت... به نظاره بشینمت... برای من دیگه همه احتمالات به باد رفت. تنها همین قطعیت بسمه که تو در آینده منتظرمی...

۱۸۶

درخواست حذف این مطلب

وقتی از داشته الانت برای لذت الانت ج می کنی موهبتای جدیدی هم برای لحظه های بعد بهت داده میشه؛ اما اگه حالا ازش استفاده نکنی ادامه اش قطع میشه. انگار خدا شیرفلکه رو می بنده میگه این خودش به همین راضیه و انتظار بیشتر از این رو از من نداره...

+ پیرو این نوشته.

silent hell

درخواست حذف این مطلب

توی تپه سکوت هر از چندگاهی یه صدای شیپور نواخته میشه و ظاهر اون شهر مثل خا تر از بین میره و باطن جهنمیش ظاهر میشه. با ظاهر شدن نیمه تاریک اون شهر و گناهانشون باید سکوت محض باشه. کوچک ترین ص اون موجودات جهنمی و گنا ار رو تحریک می کنه که به حرکت دربیاند و به منبع صدا حمله کنند. به عبارت دیگه برای جون سالم به در بردن از اون جهنم فقط باید خف خون بگیری. جامعه ما هم با فرهنگ عرفی و شرعی مز فش دقیقا مثل همون دره سوته. شایدم بدتر «جهنم سکوت». این روزا که بحث به ک ن داغه و بعضی سکوتا ش ته شده و گنا اران شهر دارند خودشون رو به آب و آتیش می زنند که این حرفا گفته نشه، بذارید منم چندتا روایت براتون بگم:


پرسونای اول: سه چهار ساله که بود توی دهات سرظهر با هم سن و سالای محله توی کوچه مشغول بازی بود که یهو یه آدم بزرگسال که قیافش یادش نیست دوید دنبالشون. فقط یادشه که شلوار کردی داشته. همه در رفتن. اما از بین اون همه بچه تونست اونو بگیره. ش رو از زیر شلوار کردی و از روی شلوار به اون می ماله. خیلی وحشت کرده بود. خشکش زده بود. نمی دونست چه اتفاقی داره میوفته. بعد یکی-دو دقیقه ولش می کنه و میره. یادش نیست بعدش چیکار کرده؛ رفته خونه یا پیش دوستاش. بعدش یه کم که بزرگ تر شد با هرکدوم از اون بچه ها که دعوا یا بحثش می شد برمی گشتند بهش می گفت "نذار بگم چه ی هستی؟" و با گفتن این حرف باز بهتش می زد. ت می شد و دیگه نمیتونست هیچ حرفی بزنه. کم کم دیگه می ترسید با هرکدوم از اونا دعوا کنه و رسوا بشه. از خودش بدش میومد. همین حالاشم وقتی میره دهات هر مرد میانسالی که می بینه احساس می کنه این شاید همون باشه که توی دلش داره بهش می خنده. اون موقع موهای بور و چشمای رنگی داشت و این توی ناخودآگاهش حک شده بود که به خاطر خوشگلیش این بلا به سرش اومده و همین شده که حالا هم که دانشجوئه موهاشو از ته میزنه و لباسای خیلی معمولی و مردونه می پوشه. انگار باور کرده که حتی توی این سن هم اگه خوشگل و شیک به نظر برسه دوباره همون بلا به سرش میاد.

پرسونای دوم: بچه که بود یه روز تابستونی با برادر بزرگ تر و پسر هاش میرن بیابون تا توی رودخونه اونجا آب تنی ند. چندتا بچه دیگه هم اونجا بودند که باهاشون بحثشون میشه و یکی از اون بچه ها به این بچه دست می زنه و با همدیگه درگیر می شند. از اون به بعد برادرش با نفرت بهش نگاه می کرد. احساس می کرد آبروش رو برده. حالام که بزرگ شده عیدا به بهونه های مختلف از رفتن به خونه هاش فرار می کنه تا با پسر هاش روبرو نشه.

پرسونای سوم: شیش ساله که بود به اتاق پسر جوون صاحبخونه که کلی ع بدنسازی به در و دیوارش بود می رفت. یه روز پسر صاحبخونه ش رو درمیاره و به این پسربچه میگه اگه بهش دست بزنه یکی از این ع ا رو میده بهش. بدون اینکه چیزی بگه از اونجا فرار می کنه و بعد اون دیگه به اون اتاق نرفت و خانواده تعجب کرده بودند که چرا این بچه یهو این قدر از پسر صاحبخونه گریزون شده.

پرسونای چهارم: همیشه با بازی می کرد. دقیقا به یاد نمیاره اما احتمالا حدود هفت سالش بوده. توی بازی وقتی که مثلا شب میشد دختر که نسبتا بزرگ تر از پسره بود می گفت بریم بخو م. و زیر پتو خودش رو می مالنده به این پسر. و در اون لحظه نمیدونسته چه اتفاقی داره میوفته. اما همین اتفاق باعث بلوغ زودرس پسره میشه و اینکه حالاشم که بزرگ شده به دخترا و ی بزرگتر از خودش گرایش داره و از دخترای هم سن خودش خوشش نمیاد.

پرسونای پنجم: ده دوازده ساله بود که توی یکی از این خونه های دراندشت که دورتا دورش اتاق هایی بود که به آدمای مختلف اجاره داده شده بود. توی اون عمارت فقط یه بچه هم سن و سالش بود. یادش نمیاد از کجا شروع شد ولی به طریقی فهمید که این پسر خوشش میاد که ش رو دستمالی کنند و حتی از پشت بهش بچسبند. اون موقع ها بهش می گفتند اوبی. اینم همین کارو باهاش می کرد. بارها هم دیده بود که چندتا از بچه های توی کوچه هم همین کارو باهاش می کنند. توی همین برهه یکی این دوتا رو می بینه که بهم چسبیدن و حس دعواشون می کنه. و به این پسر میگه که با این کار ایدز میگیریا. این پسر بعد از این حرف شبا بغض می کرد و به خودش فشار می آورد که صداش رو ی نشنوه. و همیشه با این ترس به خواب می رفت که ایدز می گیره و آبروش پیش بقیه میره و همه می فهمند که چیکار کرده و می ترسید که بره جهنم و خدا نبخشدش. یکی دو سال بعد اون واقعه زخم معده و لرزش دستش شروع شد و ی دلیلش رو برای این سن نمی دونست...

پرسوناژ: اگه همه این اتفاقا برای یه نفر افتاده باشه چی؟ ازش چه چیزایی توقع داریم؟ اینکه خودشم به یه م تبدیل بشه؟ اینکه به شدت جامعه گریز بشه و تمایلی برای ایجاد ارتباط با دیگران نداشته باشه؟ اینکه گرایش های خاص مثل سادیسم و مازوخیسم داشته باشه؟ اینکه فوبیای ایجاد رابطه داشته باشه؟ اینکه به هیچ اعتماد نکنه؟ اینکه به شدت آدم بدبینی بشه؟ یه روان ویران شده داشته باشه؟ به یه جانی یا قاتل تبدیل بشه؟ اعتیاد پیدا کنه؟ یه نویسنده سیاه بشه؟ اگه اینا رو برای ی عنوان کنه چه فکری درباره ش می کنند؟ نکنه گفتنش به خاطر داشتن شخصیت نمایشی باشه یا شخصیت مهرطلب؟ اگه فکر کنند به خاطر جالب ترحم و توجه چی؟ اگه عنوان این نوشته بارانداز ششم بود چی؟ چنین حرفی ممکنه آغاز مرگ یه نویسنده باشه. چه باک. مهم ش تن سکوته و صادقانه تر دیدن اتفاقات زندگی انسان ها و مواجهه صادقانه تر با چهارچوبی به اسم زندگی...

لطفا از به اشتراک گذاری این مطلب پرهیز کنید.

جام جهانی چشمهات

درخواست حذف این مطلب

هرگز از یادم نمی رود. اولین بار فوتبال مرا عاشقت کرد. همان دفعه که توی کلاس زیر مقنعه هندزفری گذاشته بودی و گزارش نمی دانم کدام دو تیم را دنبال می کردی که وسط کلاس با جیغ «گل» تو، همه به سویت برگشتند. از کلاس بیرونت کرد ولی با همین بی تکلفیت پا به خانه دل من گذاشتی. از آن به بعد بود که من هم اهل فوتبال شدم. از تو چه پنهان که من اهل تو شده بودم. من اهلی تو شده بودم. طرفدارت شده بودم و به اجبار طرفدار هر آن تیمی که تو طرفدارش بودی. آ مگر می شد در جبهه مقابل چشمانت دوام آورد. مگر می شد با ناراحتی تو شاد شد. اصلا غش و ضعفم برای بردن راه راه پوشان نه به خاطر طرفداری که دیدن دوباره آن سرخوشی بی تکلف تو بود و زنده شدن چندباره آن شی نخستین...
- کجا رفتی بهنام؟ داره بازی شروع میشه ها.
- اومدم.
داری برای بازی ایران مراکش صدایم میکنی. برای عاشقانه ای دیگر. برای در آغوش هم نشستن روی کاناپه دونفره روبروی تلویزیون. برای نوازش موهایت حین بازی. برای گذاشتن سرت روی شانه ام. فوتبال همیشه یک پای عاشقانه هایمان بوده. انگار محرمان شده.
- چرا نمیای؟ بازی شروع شد.
- همین الان میام.
دیگر باید بروم. نوشتم تا یادم نرود که شاکر بودنت باشم...

۲۵ داد ۱۳۹۷

* چالش رادیوبلاگی ها با دعوت از لافکادیو و حنا

مگسک لرزان

درخواست حذف این مطلب

حس مگس کوچیکی رو دارم که به یه تار عنکبوت گیر کرده و حس به این در و اون در زده و قشنگ خودش رو به تارا گره زده و حالا از نفس افتاده و در حالی که مطمئن شده رهایی در کار نیست، نفس نفس ن داره به خودش می لرزه...
کاش عنکبوت هرچه زودتر سر برسه و این بهت رو به آ برسونه...

بارانداز سوم: ناجی

درخواست حذف این مطلب

منو با تمام نقصایی که توی دوتا یادداشت قبل گفتم درنظر بگیرید. حالا وقتی این مشکلات رو توی ای دیگه ای می بینم، برای نجات و حل مشکلات روانی و افسردگی و بی انگیزگی شون وقت می ذارم و سعی می کنم حالشون رو خوب کنم و راه حل واسشون ارائه بدم. حتی وقتی خودشون هیچ انگیزه ای برای تغییر نداشتند، سعی می به زور بهشون بفهمونم که راه حل مشکلشون چیه. در حالی که خودم همون مشکل رو به صورت حل نشده داشتم. به نوعی مشکل خودم رو روی اون بنده های خدا فرافکنی می کنم تا شاید با حل مشکلشون احساس کنم که مشکل خودم هم حل شده. ولی خود این موضوع هربار بهم یادآوری می کرد که "هی دقت کردی خودت دقیقا همین مشکل رو داری و هنوز درون خودت حلش نکردی؟" وقتی هم که یکی برمی گرده بهم میگه "تو چقدر خوب آدم رو درک می کنی" مغزم این جمله رو این طوری ترجمه می کنه که "من چقدر مشکلات حل نشده مشترک با بقیه دارم!!! "

این احساس ناجی بودن حتی به یدن هدیه برای تولد دوستایی که ی براشون هدیه نمی گیره و انجام تکی کارای کل اعضای یه گروه توی پروژه های هم کشیده می شه. کم کم یه آهنربای نامرئی درون خودت به وجود میاری که فقط آدمای مشکل دار و افسرده و روضه خون رو دور خودت جمع می کنی و ارتباطاتت فقط به همین آدمایی خلاصه میشه که سعی می کنی براشون نقش ناجی رو بازی کنی و به عنوان سمبلی از ناخودآگاه پریشونت باهاشون بحث می کنی و وقتی شروع به مرثیه خونی می کنند، پای علمشون می زنی و ی هم اون وسط نیست که بهت یادآوری کنه که "عمو تا محرم خیلی مونده ها" و این طوری یه اتحادیه مرثیه سرایان و سیاه پوشان و سیاه نمایان و بدبختان رو تشکیل می دیم... [ادامه دارد]

بارانداز چهارم: ستمگر

درخواست حذف این مطلب

وقتی که آدمای دارای مشکل، که توی یادداشت قبلی توضیح دادم، راهنمایی و کمک های منو گوش نمی دادند و توجهی بهش نمی د و یا در کل بودن چنین چیزی رو انکار می د، از دستشون عصبانی می شدم و حرص می خوردم که چرا هیچ حرکتی در راستای خوب شدن خودشون نمی کنند و یا متوجه نیستند که چنین مشکلی دارند و چرا قدردان من نیستند که بهشون توجه و براشون راه حل ارائه دادم. و همه این مونولو درونی، مواردی بودند که باید یکی به خودم گوشزد می کرد. گو اینکه این واژه ها فریادیه که ناخودآگاهم برسر خودم می زنه؛ ولی من اون رو روی دیگران دایورت می کنم تا خودم رو از زیر بار داشتن چنین مشکلی رها کنم.
یا وقتی با اعضای خونواده دچار مشکل می شدم با تلخ ترین واژگان و دستور زبان ممکن باهاشون حرف می زدم و جوابشون رو می دادم. و زمانی که این رفتار رو از خودم می دیدم در مقابلش اگه می خواستن مسافرتی برند یا پای عشق و حالی در میون بود معمولا اونی که نه میاورد، من بودم. با خودم لج می و خودم رو مستحق خوشی و لذت نمی دونستم و درصدد انتقام از خودم برمی اومدم. وقتی می خواستم ریشه این رفتارم رو پیدا کنم، شروع به دلیل تراشی و بهونه جویی می . بعدش که به خودم می اومدم، می دیدم باز توی نقش قربانی ای فرو رفتم که دیگران بهش ظلم و دلیل بدبختیام دیگرانن، نه خودم. و این طوری بود که دوباره حلقه کا من تکرار می شد: قربانی... ناجی... ستمگر... قربانی... ناجی... ستمگر... قربانی...

۱۷۹

درخواست حذف این مطلب

قرار نیست همیشه مفسر و تحلیلگر درونمون روشن باشه و توی هرچیزی دنبال هدف، معنا و عمق باشیم. خیلی از چیزا همین که تونستن باشن دلیل بودنشونه. همین و بس!

بارانداز پنجم: ارتباط

درخواست حذف این مطلب

تا دبیرستان اینکه با ی ارتباط ندارم خیلی هم مثبت دیده می شد و به حساب درسخون بودنم گذاشته می شد و فقط زمان یارکشی برای فوتبال خودش رو نشون می داد. آ از همه و فقط برای تکمیل شدن تعدادشون منو برمی داشتند. توی کم کم که هر ی گنگ خودش رو تشکیل می داد، این بی گنگ بودن و تنها اومدن و رفتن جلب توجه می کرد. یواش یواش که هر ی واسه خودش یه دوست از جنس مخالف هم پیدا می کرد و حتی مذهبی ها هم دنبال همسر آینده بودند، این موندن دیگه به حساب عقب افتادگی و مشکل دار بودن و از دخترا ترسیدن و بی عرضه بودن گذاشته می شد. اینکه وقتی جوون ترا و امروزی ترای فامیل با شوخی و خنده از ای ت بپرسند و وقتی می گی ندارم، با گفتن "آره جون ات. منم باور " بیشتر یادت میارن که یه مشکل ارتباطی داری. توی خدمت سربازی هم برحسب نوع کارت با کلی آدم با جایگاه های اجتماعی مختلف و دخترای رله و اوپن و خانومای مطلقه پایه سر و کار داری و خیلی از هم خدمتیات با بعضی از اینا کانال زدند و یا بعضیاشون رو برای موقعیتای مختلف رزرو نگه داشتند و یا به قول خودشون چندتا از اینا رو زمین زدند و همه از تویی که بیشتر از بقیه با اینا سر و کار داری و برای انجام کارشون کلی عشو و اطوار میان پیشت، توقع دارند کلی آشنا توی جاهای مختلف برای خودت دست و پا کرده باشی و مخ خیلیا رو بزنی و پیش هر مراجع خوشگل مشگل با چشم و ابرو بهت می گن که "ای شیطون. عجب چیزی رو تور کردی"؛ اما تو که از خودت خبر داری از توانایی ایجاد ارتباطت ناامید می شی. برای تو پسرای موفق توی امر جفت گیری مثل اون نر غالب توی گله شیرها می مونند که تو فقط برای موندن توی گله و شکار گروهی می تونی باهاشون همراه بشی و ماجرای خطیر و پر مسئولیت مخ زنی و ایجاد رابطه عاطفی و با دلبرکان غمگین گله رو خودشون به تنهایی انجام می دهند...
آی ایها الناس! من نمی تونم ارتباط پایدار ایجاد کنم. تا حالا هم با هیچ دختری رابطه عاطفی ایجاد ن . پس لطفا این قدر با ادا و اطوار و تیکه و تذکره خاک بر سر بودنم رو بهم یادآوری نکنید...

یه دلبر با احتمال ریزش بارون دونفره

درخواست حذف این مطلب

همین طور از سر بیکاری نشستم ایشونو کشیدم. گفتم برای اینکه یه وقت ناکام از دنیا نرم یه پست لافکادیویی هم بذارم.